خلاصه قسمت سی و چهارم (34) امپراطوری بادها![]() تو قسمت قبل دیدید که موهیول به بویو رفت و بعد از مراسم به دیدن دوجین رفت و دوجین هم بهش گفت به خاطر یون و هودونگ به بویو اومدی و اکنون ادامه ی ماجرا موهیول هم بر می گرده و بهش میگه می دونم که بعضی وقتها ادم نمی تونه به اون چیزی که دوست داره برسه و میگه اگه فکر کردی اومدم التماست کنم سخت در اشتباهی رئیس محافظا براش خبر میاره که تسو گفته می خواد باهاش مذاکره کنه که موهیول میگه اون می خواد بهانه ای بدست بیاره تا جنگ رو شروع کنه و به دابو میگه به گوگوریو برو و سربازا رو لب مرز اماده نگه دار تسو یه شراب به موهیول میده و میگه این از قلعه ی ناتمسو است و میگه اگه سربازهات رو از رودخانه ی تاسان عقب ببری قلعه ی نامسو رو بهت پس میدم که موهیول میگه فکر می کنی پیشنهادتو قبول می کنم و تسو میگه اگه این کار رو نکنی مرد و زنهای نامسو رو می کُشم تسو میگه مردم نامسو می دونند نقشه ی من چیه و اگه اونها کشته بشن تقصیرش گردن تو هست که موهیول میگه پیشنهادتون رو رد می کنم و تسو میگه مردم نامسو برات مهم نیستند که موهیول میگه اونا راضی هستند خودشون رو قربونی کشورشون کنند تسو که حسابی داغ کرده بعد از رفتن موهیول به دوجین میگه ندیدی چطور اون منو دست انداخته و میگه بعد از مراسم به گوگوریو حمله می کنیم و میگه همه چیو اماده کن رئیس هوانا به موهیول میگه می خوای بگذاری مردم رو بکُشند که موهیول میگه بعد از رفتن قلعه ی نامسو رو پس می گیریم و دابو میگه مراقب خودتون باشید و موهیول میگه تسو برای حفظ ابروی خودش با من کاری نداره باگیوک به دوجین میگه تا کی می خوای بگذاری موهیول زنده بمونه و میگه اگه این بار اونو زنده بمونی در اینده پشیمون میشی که دوجین به باگیوک میگه فکر می کنی بویو تسلیم شمشیر بویو میشه و میگه فعلا کاری نکن موهیول یه کیس ی دیگه به رئیس محافظا میده و میگه برو اینو به گویو بده و میگه مراقب باش چون امنیت بیرون شدیده و رئیس محافظا هم بسته رو برای گویو می بره دوجین به هائه اپ میگه که موهیول خواسته تا شما رو به گروگانهای بویو عوض کنم ولی من قبول نکردم چون اطلاعات شما بدردم می خوره که هائه اپ میگه فکر کردی بهت اطلاعات میدیم که دوجین میگه می دونم و میگه اگه این کار رو نکنید موهیول میمیره و میگه نگران قانونی که برای مراسم هست هم نیستم و میگه درست تصمیم بگیرید چوبالسو میگه حالا چیکار کنیم و میگه اگه بهش اطلاعات ندیم موهیول رو میکُشه که هائه اپ بهش میگه فعلا صبر داشته باش باگیوک به یکی از فرمانده های بویو میگه بگذار رئیس یانگ ماک رو ببینم و میگه می خوام با سربازاش موهیول رو بکُشم و به فرمانده میگه اگه موهیول رو بکشیم تسو ثروتمندمون میکنه که اون فرمانده هم قبول میکنه رئیس محافظا بر میگرده و به موهیول میگه اون بسته رو به گویو دادم و موهیول میگه کارت اینجا دیگه تمومه و میگه به گوگوریو برگرد و با سربازا به نامسو حمله کن و اون قلعه رو بعد از رفتن ما از بویو پس بگیر یکی برای دوجین خبر میاره که زندانیا مُردن و دوجین هم میره و بررسی میکنه و میبینه نفس نمی کشند و چند تا سرباز هم هائه اپ و چوبالسو رو برای دفن کردن می برند گویو و افرادش هم سربازا رو دنبال می کنند و بعد از رفتن سربازا جسد هائه اپ و چوبالسو رو با خودشون می برند که بعد از چند مدت هائه اپ و چوبالسو به هوش میان و گویو میگه موهیول شما رو نجات داد مارو برای موهیول خبر میاره که هائه اپ و چوبالسو به هوش اومدند و موهیول میگه دیگه وقت رو تلف نکنید و اماده شید تا به گوگوریو برگردیم موهیول به دیدن تسو میره و به خاطر امنیت ازش تشکر میکنه و تسو میگه دوباره میگم اگه سربازات رو از تاسان عقب ببری جنگی رُخ نمیده که موهیول پیشنهادش رو رد میکنه و تسو میگه مثل اینکه دلت می خواد بجنگی و موهیول میگه اول شما شروع کردید و منم کوتاه نمیام و تسو میگه خواهیم دید دوجین به موهیول که داره از بویو میره میگه هائه اپ و چوبالسو خودکشی کردند و موهیول میگه دو تا از افرادم رو کُشتی ولی من تمام افرادت رو می کُشم و میگه همین روزاست که جنگ شروع بشه و میگه تو جنگ فقط دشمنت رو نمی بینی و روح تمام کسانی که نابودشون کردی را می بینی مارو یونهوا رو مامور کرده تا بره و یون و هودونگ رو بیاره و مارو از یونهوا معذرت می خواد که اونو تو دردسر انداخته که یونهوا میگه خوشحال میشم برای کشورم کاری کنم یونهوا به خونه ی دوجین میاد و میگه به دستور شاه تسو اومدم شاهزاده هودونگ رو ببرم چون ایشون می خوان هودونگ رو ببینند که فرمانده میگه بدون اجازه ی دوجین نمیشه که یونهوا به خدمتکارش میگه به قصر برو و این موضوع رو به شاه تسو گزارش بده که فرمانده قبول میکنه یونهوا راست فرماندهه به یون میگه ایشون خواستند شما و هودونگ رو ببینند که یون میگه امروز حالم خوب نیست و فردا ایشون رو می بینند که یونهوا یه بسته جلوی یون میگذاره و میگه اینو شاه تسو براتون داده یون بسته رو باز میکنه و همون عروسک چوبی که موهیول براش درست کرده رو میبینه و میگه همین الان میام قصر و یونهوا خوشحال میشه که نقشه اش گرفته یکی به دوجین خبر میده که یون قراره بره قصر که دوجین دو زاریش میفته و فرماندهه که جلوی قصره میگه بدون اجازه از فرمانده می خوای بگذاری بانو برن بیرون یون هنوز منتظره تا دوجین بیاد که به فرماندهه میگه اگه هودونگ مریض بشه تو می خوای جواب دوجین رو بدی؟ که فرماندهه راضی میشه و میگه بانو رو همراهی کنید دوجین که به خونه میرسه میبینه یون نیست و به فرماندهه یه لگد میزنه و میگه اگه شده همه ی نیروها رو جمع کنی یون رو پیدا کن وگرنه می کُشمت یون وسط راه می ایسته و بچه رو به یونهوا میده و میگه تو برو و من میرم خونه تا یه چیزی بیارم و با چشمهایی گریان از یونهوا فاصله میگیره و میره مارو و گویو و افرادش به سربازا حمله می کنند و یونهوا رو نجات میدن و مارو می پرسه بانو یون چی شد که میگه یکدفعه وسط راه برگشت خونش و مارو میگه با اینکه شناختت برگشت خونه؟ که یونهوا میگه آره یون از دور داره موهیول و افرادش رو میبینه که دارند به گوگوریو بر می گردند و یاد حرفهای موهیول میفته که بهش گفته بود وقتی به ارزوهام برسم کسی نمی تونه جلوی منو برای بودن با تو بگیره و اشکش جاری میشه هائه اپ و چوبالسو به دیدن موهیول میان و میگن ببخشید که نگرانتون کردیم و هر تنبیهی باشه قبول می کنیم که موهیول میگه از اینکه زنده هستید خوشحال هستم و دیگه بدون اجازه ی من کاری نکنید گویو پیش موهیول میاد و میگه شاهزاده هودونگ رو اوردیم و موهیول هم هودونگ رو بغل میکنه که یهو یادش میاد مارو نیست و از گویو می پرسه مارو کو که گویو میگه رفته دنبال بانو یون مارو یون رو پیدا میکنه و میگه یه راه برای فرار است و باید بریم که یون میگه من نمیام و میگه موهیول قبلا به خاطر من زجرهای زیادی کشیده که مارو میگه این درسته ولی به خاطر شما غصه هاشو فراموش کرده یون میگه زمان که بگذره زخمهایی که به خاطر من بوده خوب میشه اما اگه من به گوگوریو بیام اوضاع گوگوریو به هم میریزه و برای موهیول بد میشه و بعد هم راهش رو میکشه و میره موهیول میگه تا مارو نیومده به گوگوریو بر نمی گردیم که گویو میگه دوجین خبر داره شاهزاده نیست و ممکنه تا الان سربازا رو دنبالمون فرستاده باشه که تو همین لحظه عده ای شروع به تیراندازی به سوری موهیول و افرادش می کنند جنگ شروع میشه و گویو و هائه اپ شروع به جنگیدن می کنند و موهیول هم با تیرو کمان فرمانده سربازا رو می کُشه و نگاهش به باگیوک که پشت علفها قایم شده میفته که باگیوک هم از ترس فرار می کنه و موهیول میگه مراقب زخمیها باشید و به پایتخت برگردید باگیوک به دوجین میگه هائه اپ و چوبالسو زنده هستند و میگه خودم با همین چشمهام دیدمشون که دوجین میگه کی به تو اجزاه داده به موهیول حمله کنی؟ و میگه اگه یکبار دیگه از این کارها کنی می کُشمت و یکی از فرمانده هاش میاد و میگه جسدها ناپدید شدند به دوجین خبر میدن یون به خونه برگشته و دوجین هم خوشحال میشه و میره و میبینه که هودونگ نیست و ازش می پرسه هودونگ کجاست؟ و یون هم میگه فرستادمش پیش پدرش که دوجین اشکش جاری میشه و میگه مگه بهت نگفتم مثل پسر خودم بزرگش می کنم مارو در بین راه به موهیول ملحق میشه و میگه هر کاری کردم نظرش عوض بشه ولی نظرش عوض نشد و میترسه اگه بیاد برای شما دردسر درست بشه که موهیول میگه اون اونجا مونده تا خشم دوجین کم بشه ولی نمی تونه جلوی تقابل من با دوجین رو بگیره فرمانده ی قلعه ی نامسو پیش تسو میاد و بهش میگه گوگوریو قلعه ی نامسو رو پس گرفت و میگه همون روزی که موهیول از بویو رفت به ما حمله کرد و ما اطلا انتظارش رو نداشتیم که تسو میگه اون دوباره ما رو گول زد و به دوجین میگه لشکر رو اماده کنید تا گوگوریو رو با خاک یکسان کنیم خدمتکار یی جی براش خبر میاره که موهیول برگشته و شاهزاده هودونگ رو هم با خودش اورده و یی جی می پرسه یون رو هم با خودش اورده که خدمتکارش میگه اونو نمی دونم سریو به استقبال موهیول میاد و میگه نامسو رو پس گرفتیم و میگه این پسرم هودونگه و سریو هم هودونگ رو بغل میکنه و میگه کاری می کنم تا جای مادرت رو پُر کنم که یی جی هم سر میرسه و سریو بهش میگه این پسر موهیوله که یی جی هم یه لبخند پر از کینه میزنه یی جی هودونگ رو بغل میکنه و به موهیول میگه عجب بچه ی دوست داشتنیه و از موهیول می پُرسه که یون چی شد و موهیول چیزی نمیگه و یی جی میگه کاش اونم سالم به گوگوریو می رسید و میگه من هودونگ رو بزرگ میکنم و نگران نباش مارو میاد و به موهیول میگه ارتش بویو داره به این سمت میاد که موهیول میگه جلسه بگذارید و به یی جی هم میگه هودونگ رو به تو می سپارم و یی جی هم میگه نگران نباش بعد از رفتن موهیول یی جی هودونگ و رو صندلی میگذاره و میگه لابد مادرت وقتی تو رو به اینجا می فرستاده گریه می کرده اما من با دیدن تو خون گریه می کنم که هودونگ گریه میفته و میگه تا وقتی من زنده هستم مادرت دیگه موهیول رو نخواهد دید موهیول برای رئیسها جلسه میگذاره و میگه بویو ارتشش رو به سوی ما داره میاره و میگه این جنگ سرنوشت دو کشور رو معلوم میکنه و میگه بعد از این جنگ یکی از این دو کشور نابود میشه و به همه دستوراتش رو میده تا اماده ی جنگ شوند یونهوا پیش مارو میاد و اون گُل سری که مارو بهش داده بود رو پس میده و میگه دیگه نمی خوام مردی رو که دوست دارم از دست بدم و میگه زنده برگرد و اینو برام بیار و مارو هم قول میده که زنده برگرده و اینو دوباره براش بیاره و مارو هم میره و یونهوا رو بغل میکنه موهیول برای اخرین بار با هودونگ خدا حافظی میکنه و با پدرش تو دلش حرف میزنه و میگه ارزوتون رو براورده می کنم و گویو هم بهش میگه همه چیز برای لشکر کشی اماده شده دوجین همه ی نیروهاش رو برداشته و داره به سمت گوگوریو میاد و موهیول هم از اون ور اماده ی مقابله با دوجین شده و قسمت سی و چهارم همین جا تموم میشه کلمات کليدي : ارسال شده در مورخه : يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388 توسط zare
مرتبط با موضوع : خواهر دوست داشتنی من [پنجشنبه، 22 بهمن ماه ، 1388] خلاصه قسمت سی و ششم (36) امپراطوری بادها (قسمت پایانی) [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت سی و پنجم (35) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت سی و سوم (33) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت سی و دوم (32) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت سی و یکم (31) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت سی ام (30) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت بیست و نهم (29) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388]برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید . |
امتیاز دهی به مطلب
تعداد آراء: 1 ![]() انتخاب ها
|