خلاصه قسمت بیست و هفتم (27) امپراطوری بادها![]() تو قسمت قبل دیدید که باگیوک شورش کرد و به سمت پایتخت راه افتاد و خبرش رو برای موهیول اوردند و موهیول دستور داد تمام درهای ورودی به پایتخت رو ببندند و اکنون ادامه ی ماجرا تو قسمت قبل دیدید که باگیوک شورش کرد و به سمت پایتخت راه افتاد و خبرش رو برای موهیول اوردند و موهیول دستور داد تمام درهای ورودی به پایتخت رو ببندند و اکنون ادامه ی ماجرا موهیول به قصر می اد و به مشاور یوری میگه می خوام ایشون رو ببینم که مشاور یوری میگه رفته سانگا رو ببینه و می خواد این خیانت رو با از بین بردن باگیوک پاک کنه که موهیول میگه جون یوری در خطره و رهسپار خونه ی سانگا میشه سربازای یوری به زور وارد خونه ی سانگا میشن و از یکی از سربازا می پرسن سانگا کجاست؟ که میگه زندانیه و رئیس محافظای یوری میره و ازادش میکنه سانگا به یوری میگه هر چی ساخته بودم دود شد رفت هوا و به یوری میگه نباید اینجا بمونی چون باگیوک با بویو متحد شده و شورش کرده و یوری می خواد برگرده که دوجین وارد می شود سایه های سیاه همه رو می کشند و دوجین هم حساب رئیس محافظای یوری رو می رسه و تنها یوری رو سانگا زنده می مونند و یوری خودش تنهایی میره با سایه های سیاه بجنگه دوجین از فرصت استفاده میکنه و با شمشیر یه زخم عمیق به سانگا می زنه و یوری بالای سرش می اد و سانگا از یوری به خاطر کارهایی که کرده معذرت و بخشش می خواد و تو اغوش یوری جون میده سریو به مشاور یوری میگه اعلی حضرت کجا هستند که چوبالسو میگه باگیوک شورش کرده و شاه یوری بدون اینکه بدون اون شورش کرده به دیدن سانگا رفته که سریو وا میره و گویو بهش میگه موهیول دنبالش رفته نگران نباش موهیول وارد خونه ی سانگا میشه و میبینه همه رو کشتن و رئیس امنیت یوری هنوز کمی جون داره که به موهیول میگه سایه های سیاه اونو گرفتند که موهیول می خواد دنبالش بره و هائه اپ میگه نباید عجله کنید وگرنه جون خودتون هم به خطر می افته یوری رو به اردوگاه باگیوک می برند و یوری میگه فکر می کنی می تونی جون سالم به در ببری که باگیوک میگه باید ببینیم خدایان طرف کی رو می گیرند و دستور میده یوری رو زندانی کنند برادر ملکه به باگیوک میگه قرار نبود یوری رو بکشید که باگیوک میگه از اون برای کشتن موهیول استفاده می کنیم و مارو برای سریو خبر میاره که سانگا رو کشتن و یوری رو هم دستگیر کردند موهیول جلسه میگذاره و هائه اپ میگه شورشیا همه راههای منتهی به پایتخت رو بستند و مشاور یوری هم میگه کمتر از 1000نفر تو پایتخت نیرو داریم و سریو هم میگه اگه مردم بفهمند غوغا میشه برادر ملکه می اد و بهش میگه پایتخت رو محاصره کردند و فردا حمله می کنند که ملکه از کاراش پشیمون شده و میگه باید اینده ی یوجین رو تضمین کنم خدمتکار یی جی براش خبر میاره که سانگا رو کشتن و یوری رو هم اسیر کردند که یی جی وا میره و می خواد بره موهیول رو ببینه که میبینه اونم سرش شلوغه و منصرف میشه باگیوک داره نقشه میکشه که چطور به پایتخت حمله منه که دوجین میگه باید موهیول رو مجبور کنیم تسلیم بشه وگرنه شاه یوری رو می کشیم خدمتکار ماهوانگ براش خبر میاره که سانگا رو کشتن و یوری رو هم اسیر کردند که ماهوانگ میگه وسایلتو جمع کن تا بریم در بین راه دوجین ماهوانگ رو می بینه و ازش می پرسه یون کجاست که ماهوانگ هم بهش میگه یون کجاست و دوجین هم اونا رو با خودش می بره دوجین می ره و یون رو میبینه و بهش میگه باید برگردی بویو که یون میگه موهیول کاری کرده که فکر کنم اینجا وطنم است و دلم می خواد همین جا و پیش اون بمیرم که دوجین میگه همین روزاست که گوگوریو و موهیول نابود بشن و به سربازش میگه یون رو ببرید باگیوک به دیدن یوری میره و بهش میگه اگه موهیول تسلیم نشه تو کشته میشی و اگه تسلیم هم بشه خودم می کُشمش خبر برای تسو میارن که فردا به گوگوریو حمله میشه و تسو هم میگه می خوام وقتی اونجا اشغال میشه تو گوگوریو باشم موهیول می خواد بره و به اردوگاه محافظا سر بزنه که هائه اپ میگه من خودم میرم و وقتی اونجا میرسه میبینه که باگیوک اونجا رو گرفته و داره سربازا رو از تبعیت از خودش فرا می خونه که سربازا میگن بهتره بمیریم تا زیر دست تو باشیم و باگیوک هم میگه همشون رو بکشید مشاور باگیوک برای موهیول پیام میاره اگه می خواهید شاه یوری کشته نشه دروازه ها رو باز کنید و میگه اگه فکر محافظا هستید باید بدونید که ما اونجا رو هم گرفتیم موهیول تو فکره که چیکار کنه و سریو بهش میگه باید از پایتخت فرار کنی که موهیول میگه چطور می تونم پدرم رو رها کنم و فرار کنم و هرگز این کار رو نمی کنم یوری داره به حرفهای باگیوک فکر میکنه که اگه موهیول تسلیم نشه تو رو می کُشم و برای اینکه باری رو دوش موهیول نباشه یه چاقو از تو استینش در میاره و تو قلبش فرو میکنه باگیوک یون رو که تو اردوگاه است به چادر یوری میاره و بهش میگه می خواسته خودکشی کنه و باید نجاتش بدی یون تمام شب رو بالای سر یوری می مونه و درمانش میکنه و یوری وقتی به هوش میاد ازش می پرسه چرا منو نجات دادی که یون میگه باید به موهیول اعتماد داشته باشید و اون شما رو نجات میده موهیول به اتاق یی جی می اد و بهش میگه به زودی جنگ شروع میشه و باید مراقب خودت باشی که یی جی جلوش زانو میزنه و بهش میگه من از شورش باگیوک خبر داشتم و به خاطر قبیله ام چیزی نگفتم که موهیول میگه انتظاری ازت ندارم و از حالا به بعد دیگه از این غلطا نکن یوجین پیش مادرش میاد و ملکه بهش میگه اماده شو تا از قصر بریم که یوجین میگه چرا نقشه کشیدی تا با باگیوک شورش کنی و من اینجا می مونم حتی اگه کشته بشم که ملکه میگه همه ی اینها به خاطر تو است و به برارش میگه اونو ببر مارو برای موهیول خبر میاره که ملکه و یوجین تو قصر نیستند و چوبالسو میگه یه خدمتکار دیده که شب از قصر رفتن و موهیول میگه کسی نباید این موضوع رو بفهمه مشاور یوری به موهیول میگه بگذارید بروم و یوری رو نجات بدم که موهیول میگه نه و مشاور یوری میگه اگه نتونم نجاتش بدم دیگه نمی تونم سرم رو بالا بگیرم و موهیول اجازه میده تا بره مشاور یوری وارد اردوگاه میشه و بالای سر یکی از رئیسها میره و ازش می پرسه یوری کجاست که اونم میگه فردا می برنش بویو و اونم رئیسه رو میکُشه و بعد سربازا دور مشاور یوری رو میگرن و اونم تسلیم میشه یون به یوری میگه فردا شما رو به بویو میبرن و یوری به یون میگه باید میگذاشتی می مُردم که یون میگه باید به موهیول اعتماد داشته باشی و اون کشور و شما رو نجات میده برادر بلکه راش خبر میاره که شورشیا به شهر نفوذ کردند و فردا یوری رو می برند بویو که ملکه می فهمه چه غلطی کرده و برادرش میگه نباید اعتماد به نفست رو از دست بدی و باید به یوجین فکر کنی یوجین به یونهوا میگه ممکنه جنگ بشه و به اون میگه تو وسایلتو جمع کن و به جولبون برو و من هر طور شده به اونجا میام و تو رو می بینم یوجین به قصر میاد و به موهیول میگه فردا می خوان اعلی حضرتو به بویو ببرند که موهیول میگه من نجاتش میدم که هائه اپ میگه نمی تونیم از دروازه ها بگذریم که سریو میگه یه راه مخفی وجود داره و باید از اون راه برویم یوجین به موهیول میگه منم با تو میام و سریو به گویو میگه مواظب خودت باش و گویو هم اونو بغل میکنه و به سریو میگه باید زنده برگردی رئیس بایگانی برای تسو خبر میاره که گوگوریو دیگه اشغال شده و تسو میگه همین الان بریم گوگوریو که رئیس بایگانی میگه دوجین گفته خودم یوری و یون رو براتون به بویو میارم و شما نیایید مشاور یوری به باگیوک میگه چطور جرات داری شاهت رو به بویو بفرستی که باگیوک میگه دیگه گوگوریو و شاهی وجود نداره و دوجین به سربازا میگه ممکنه کسانی برای نجاتش بیان و مراقب باشید باگیوک داره نقشه نهایی رو برای ورود به قصر میکشه که دوجین میگه اگه تو بار اول شکست بخوریم موهیول دوباره نیرو جمع میکنه و میگه باید شب و ناگهانی حمله کنیم تا شکستشون حتمی باشه بین راه موهیول یه سوت تیر زن رها میکنه و یوری میفهمه اون داره میاد و موهیول به یوری میگه شما فرار کنید که یوری میگه این همه راه برای نجات من اومدید و حالا فرار کنم که شروع به جنگیدن با سربازای دشمن میکنه تو این بین یوجین زخمی میشه و یوری میگه یوجین رو بردارید و عقب نشینی کنید و خودش و موهیول می ایستند و سربازای دشمن رو می کشند شب شورشیا وارد قصر میشن و گویو به یی جی میگه باید از قصر برید بیرون و یی جی می پرسه موهیول کجاست که گویو میگه رفته شاه یوری رو نجات بده یی جی با تعدادی سرباز از قصر بیرون میره و گویو تو قصر می مونه و شورشیا یی جی رو محاصره میکنند و می خوان یی جی و افرادش رو بکشند که موهیول سر می رسه و نجاتش میده تو قصر همه ی سربازا کشته شدن و فقط گویو و هائه اپ و چوبالسو موندن و شورشیا اونا رو محاصره می کنند که موهیول با سربازاش سر میرسه و اونا رو نجات میده دوجین و سربازاش هم سر میرسن و هائه اپ به موهیول میگه باید عقب نشینی کنیم و موهیول اجبار عقب نشینی میکنه باگیوک وارد قصر میشه و به دوجین میگه خوابم به حقیقت پیوسته و دوجین میگه موهیول فرار کرد و به زودی سر اون و یوری رو برات میارم مشاور یوری برای خبر میاره که قلعه ی گانکنا دست شورشیا افتاده و یوری ازش می پرسه موهیول کجاست که مشاورش جوابی نمیده باگیوک میره و می خواد رو صندلی پادشاهی بشینه که نمیشینه و به مشاورش میگه هنوز معلوم نیست عکس العمل مردم چیه و به رئیسها میگه اماده باشید و کسی بی احتیاطی نکنه باگیوک بقیه رو مرخص میکنه و به دوجین میگه زحمات تو با اون رئیسهای تنبل قابل قیاس نیست و هر طور شده برات جبران می کنم که دوجین میگه اول شاه تسو رو از لب مرز وارد گوگوریو کنید که باگیوک میگه به این اسونی ها نیست و اگه کردم بفهمند بویو تو این کار به ما کمک کرده بد میشه دوجین میگه اونی که از همه بیشتر باید ازش بترسی شاه تسو است و اگه حرفهات رو بد تعبیر کنه به گوگوریو حمله میکنه و میگه تازه باید دوباره سربازا رو جمع کنی و به موهیول و یوری حمله کنی هائه اپ به موهیول میگه باید برگردیم جولبون که موهیول میگه نمی تونم با این وضع برگردم و هائه اپ میگه شما اعلی حضرت و مردم رو دارید که بهتون امید دارند و باید برگردید جولبون و اماده بشید تا پایتخت رو دوباره پس بگیرید و قسمت بیست و هفتم همین جا تموم میشه کلمات کليدي : ارسال شده در مورخه : يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388 توسط zare
مرتبط با موضوع : خلاصه قسمت سی و ششم (36) امپراطوری بادها (قسمت پایانی) [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت سی و پنجم (35) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت سی و چهارم (34) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت سی و سوم (33) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت سی و دوم (32) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت بیست و ششم (26) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت بیست و پنجم (25) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت بیست و چهارم (24) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت بیست و سوم (23) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت بیست و دوم (22) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388]برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید . |
امتیاز دهی به مطلب
تعداد آراء: 1 ![]() انتخاب ها
|