خلاصه قسمت بیست و سوم (23) امپراطوری بادها![]() تو قسمت قبل دیدید كه دوجین یون رو نجات داد و یون بهش گفت منو به گوگوریو برگردون و دوجین هم گفت موهیول رو می كُشم و وقتی به گوگوریو برگشت دوجین رو تو همون اول دید و اكنون ادامه ی ماجرا موهیول تنهایی با دوجین می خواد حرف بزنه كه دوجین بهش میگه اینطوری تنهایی سفر می كنی خطرناك نیست كه موهیول میگه درست میگی و باید تو سرزمین خودم بترسم موهیول میگه از یون خبری نداری كه دوجین میگه فرض كنید خبری داشته باشم و اونو برات پیدا كنم تو چیكار می تونی براش بكنی؟ و بهش میگه بهتره مراقب خودت باشی دوجین حرفهاش رو می زنه و می ره و موهیول به مارو میگه فكر می كردم اگه جنگ تموم بشه اوضاع بهتر میشه كه مارو میگه هر طور شده یون رو پیدا می كنم و به موهیول میگه تو باید خودت رو به شاه یوری برای ولیعهدی اثبات كنی یه سیاه پوش مخفیانه وارد خونه ی سانگا میشه و خودشو به سانگا نشون میده كه سانگا میگه تو رئیس امنیت نیستی؟ و بعد با اون یواشكی پیش یوری می رن یوری از سانگا پذیرایی میكنه و سانگا به یوری میگه با كمك شما تفرقه ی بین قوم ما ریشه كن شد و سانگا می پرسه دلیل این ملاقات ما چیه و یوری هم میگه درسته كه نظرمون فرق داره اما تا حالا به من كمك كردی یوری به سانگا میگه بارهای زیادی به من كمك كردی این بار هم به من كمك می كنی كه سانگا میگه یه شرط دارم و دیگه نشون نمی دن كه شرط سانگا چی بود گویو میگه بین افراد باگیوك مردی به نام دوجین هست كه یكی از اسیر شدگان به نام اون اشاره كرده و چوبالسو میگه همون مردی نیست كه شما رو می شناخت؟ كه موهیول میگه اونم با من تو كمپ سایه های سیاه بود گویو می پرسه پس چرا الان تحت نظر باگیوكه كه موهیول میگه اون به بویو پشت كرده و دیگه با تسو كار نداره و به گویو میگه بی خودی به اون شك نداشته باش و گویو هم میگه خودم اونو تحت نظر دارم مارو به موهیول میگه درسته كه اونو می شناسیم اما اگه جاسوس باشه چی؟كه موهیول میگه اگه اون از طرف تسو اومده باشه من الان باید زنده باشم؟ و به مارو میگه اون تنها كسی بود كه تو اردوگاه سایه سیاه ها به ما كمك كرد و بهتره نگران نباشییوری یه جلسه می ذاره و به همه میگه برای اینكه قدرتمون رو تحكیم كنیم من باید ولیعهد رو انتخاب كنم و میگه بعد از یك ماه ولیعهد رو انتخاب می كنم و میگه كسی كه ولیعهد بشه باید زنی رو از قوم بیریو به همسر بگیره و اینجا معلوم میشه شرط سانگا چی بودهچوبالسو برای مارو و گویو خبر می اره كه شاه تا یك ماه اینده ولیعهد رو انتخاب میكنه و مارو میگه معلومه كه موهیول ولیعهد میشه و اون تواناییهاشو اثبات كرده كه چوبالسو میگه اگه اینطور بشه باید زنی رو از قوم بیریو به همسری بگیره هائه اپ به موهیول میگه بهتره یونو فراموش كنی كه موهیول میگه حتی یه لحظه هم زندگی كردن بدون اون رو فكر نمی كردم كه هائه اپ میگه شما نمی دونید كه دوست داشتن اون ممكنه چه بلاهایی سرش بیارهدوجین پیش مادرش می اد و برادر ملكه بهش میگه تو قطعا ولیعهد میشی كه یوجین میگه هنوز چیزی معلوم نیست كه مادرش میگه وقتی ولیعهد باید با یكی از قوم بیریو ازدواج كنه یعنی اینكه منظور شاه تو بودی پس نگران هیچ چی نباشباگیوك میگه برای چی با یوری دست به یكی كردی كه سانگا میگه من می تونم مستقیما همسر ولیعهد رو انتخاب كنم و به مشاورش میگه همه چی رو اماده كنیوری هر دو تا شاهزاده رو فرا می خونه و بهشون میگه من هنوز جانشینم رو انتخاب نكردم و شما دو تا باید یه طرح برام بیارید كه موضوعش اصلاح اوضاع مردم باشه و بعد از اون ولیعهد رو انتخاب می كنم ملكه به یوجین میگه من دانشورهای متبحر رو برای این امر می ارم تا یه طرح خوب برای تو درست كنندموهیول داره تو بازار می گرده تا یه طرح خوب بتونه تهیه كنه كه یه بچه می اد و یه نون می دزده و صاحب مغازه هم میگره و می زندش كه موهیول یقه ی یارو رو می گیره و پول نون رو به صاحب مغازه می دهموهیول با اون بچه پیش پدرش می ره و میبینه همه ی فقیرها یه جا جمع شدند و به یارو كمی پول می ده و میگه به بچه هات گرسنگی نده كه همه دورش جمع می شن و ماهوانگ سر می رسه و جلوشون رو می گیرهموهیول به ماهوانگ میگه راهی هست كه بشه این فقرا رو نجات داد كه ماهوانگ میگه حتی اگه غذا هم بهشون بدی بازم فقیر می مونن ولی اگه كار بهشون بدی خوبه ولی الان وضع بازار بده و كار هم گیر نمی اد باگیوك به مشاورش میگه سانگا به من اعتنا نمی كنه كه دوجین میگه باید از اخرین راه برای ولیعهد نشدن موهیول استفاده كنیم و بعد عده ای سایه سیاه به باگیوك نشون می ده و میگه اینا رو شاه تسو فرستاده و در خدمت شما هستن یون می خواد از بویو فرار كنه كه عده ای سر می رسند و می گویند رئیس ملازمان دستور داده تا شما رو برگردونیم رئیس بایگانی می اد و به تسو میگه یون رو پیدا كردم و دوجین اونو مخفیانه پنهان كرده بود و میگه مدتیه دوجین عاشق یون شده كه تسو میگه یون رو پیش من بیارید یون پیش تسو می اد و تسو بهش میگه من خواستم كه به بویو برگردی اما تو نخواستی برگردی چرا؟ كه یون میگه به خاطر اینكه پدرم رو بی دلیل كُشتی متنفر بودم یون به تسو میگه پدرم اخرین ارزوش این بود كه از شما متنفر نباشم كه تسو میگه شرمنده ام و میگه وقتی اونو از دست دادم فهمیدم اون چقدر به من وفادار بوده كه یون گریه اش می گیره تسو میگه مقامتو بهت بر می گردونم كه یون میگه دیگه نمی خوام پرنسس باشم و دلم می خواد یه ادم معمولی باشم كه تسو می گه می خوای بری گوگوریو پیش موهیول و میگه مقامت رو بهت بر می گردونم و باید همین جا بمونی مارو به هائه اپ میگه موهیول سه روز تمومه كه از اتاقش بیرون نیومده و داره یه طرحی رو اماده می كنه كه هائه اپ میگه خودم هم مشتاقم ببینم این طرح چیه ملكه داره مخ یوری رو می زنه و میگه یوجین باید ولیعهد بشه كه سریو سر می رسه و به ملكه میگه موهیول بود كه ما رو تو جنگ پیروز كرد و با ملكه كمی بحث میكنه كه یوری میگه دیگه بس كنید حوصله ی این بحثهای زنونه رو ندارم موهیول از اتاقش با یه بسته بیرون می اد و هائه اپ میگه حتما طرح خوبی دارید و شه یوری ازش خوشش می اد و با سریو و بقیه راه می افتن تا پیش یوری بروند دم در اتاق یوری گروه موهیول و ملكه با هم روبروه می شوند و یه كم با چشمهاشون به هم اعلان جنگ می كنند و داخل می روند یوری طرح موهیول رو می خونه و بهش میگه ما برای این طرح تو به جاده نیاز داریم كه موهیول میگه درسته و میگه اگه پایتخت رو با جاده به تمام شهرها وصل كنیم كشور پیشرفت می كنهملكه میگه این كار نمیشه واگه مردم رو مجبور كنیم اوضاع بدتر می شه كه موهیول میگه فقط بلاید به اونها پول پرداخت كنیم و به عبارتی باید قوم بیریو این پول رو بده چون اونها تجارت تو دستشون است كه ملكه میگه اونا مالیات خودشون رو هم نمی دهند یوری میگه بحث بسه و میگه حالا از یوجین رو ببینیم كه می بینند یوجین طرحی تو بسته اش معرفی نكرده و یوری ازش می پرسه معنیش چیه؟ و ملكه می پرسه چرا این طومار خالیه كه یوجین میگه من طرحی نداشتم و میگه منو از ولیعهدی عفو كنید برادر ملكه به ملكه میگه همه ی كارهای یوجین به خاطر یونهوا است و به سربازاش دستور میده تا اونو بگیرن و پیشش بیارندبرادر ملكه به یونهوا میگه اون می خواد به خاطر تو ولیعهدی رو واگذار كنه و ملكه میگه اونو از قصر بیرون بندازید و برادرش میگه حالا كه اینطوره باید اونو بكشیم تا یوجین سر عقل بیادباگیوك برای سانگا خبر می اره كه اگه موهیول ولیعهد بشه می خواد به وسیله ی ما طرحش رو اجرا كنه كه باگیوك میگه باید اونو بكشیم كه سانگا میگه خودم مراقب این موضوع هستم و لازم نكرده كار احمقانه ای بكنی سانگا پیش یوری می ره و بهش میگه ادم هر وقت به موهیول نگاه میكنه روح هامیونگ رو تو وجود اون میبینه و اگه اون شاهزاده بشه كشور ما دوباره به دردسر می افتهسانگا میگه یوجین رو ولیعهد كنید و یوری میگه لابد برای اینكه راحت تر بتونید دسیسه های خودتون رو اجرا كنید كه سانگا میگه ما باید به هم اعتماد داشته باشیم و اگه موهیول ولیعهد بشه رئیسها از اون پیروی نمی كنند و نفاق بینمون بوجود می اد یوری از موهیول می خواد تا با هم جایی بروند که موهیول میگه گارد رو خبر می کنم که یوری میگه لازم نیست و تنهایی باید برویم برای ملکه خبر می ارن که یوری با موهیول بیرون رفته و برادرش میگه نمی دونیم کجا رفته و به ملکه میگه نکنه که یوری موهیول رو وارث خودش کرده باشه یوری موهیول رو نزدیک یه رودخونه می اره و قصه ی پادشاه شدنش رو برای اون میگه و به موهیول میگه وقتی به تخت نشستم کشور دو دسته شد و من شب روز نداشتم به این خاطریوری میگه الان زمانیه که من باید کشور رو دوباره با هم متحد کنم و به این خاطر می خوام یوجین رو ولیعهد کنم و این به خاطر ضعف تو نیست و من باید به خاطر متحد شدن کشورمون این کار رو بکنم ری به موهیول میگه به یوجین کمک می کنی تا اروزهای پدرت تحقق پیدا کنه؟که موهیول میگه بله و یوری میگه اگه ولیعهد نشی مرگ همیشه در انتظار تو خواهد بود و با این وجود هنوز مایل به این کار هستی که موهیول میگه آره هائه اپ و گویو و مارو و چوبالسو دور هم جمع شدند و چوبالسو میگه موهیول و یوری بیرون رفتند و شاید یوری می خواد موهیول رو ولیعهد کنه همین موقع موهیول سر می رسه و میگه می خوام به جولبون برم و اماده بشید که هائه اپ میگه اعلی حظرت می خواد ولیعهد رو انتخاب کنه برای چی به جولبون می خوای بری موهیول هم میگه اعلی حضرت یوجین رو ولیعهد خواهند کرد که همه دهنشون وا می مونه و موهیول میگه می خوام به یوجین تو ولیعهدی کمک کنم و برای همین به جولبون می روم گویو می گه نباید بگذاریم با انتخاب شدن یوجین بیریو بزرگ بشه که هائه اپ میگه هر کسی ولیعهد بشه ما باید روی کارمون متمرکز بشیم و این خواسته ی موهیوله یوجین پیش مادرش می اد و میگه یونهوا ناپدید شده و مادرش میگه به خاطر اون فاحشه ولیعهدی رو رد کردی که یوجین میگه اگه اون طوریش بشه منو دیگه نمی بینی دوجین داره برای کشورهای همسایه ی گوگوریو نقشه میکشه و به بویو اومده که تسو میگه باید یه نفر رو ببینی که یون داخل می اد و تسو به دوجین میگه چرا از یون چیزی برای من نگفتی تسو میگه وقتی وظیفتو تو گوگوریو انجام دادی پیوند زنا شویی می بندید و وقتی یون با دوجین تنها میشه بهش میگه پس دروغی ساکن بریو شدی؟ و به دوجین میگه موهیول هنوز به تو مثل یه یار نگاه میکنه که دوجین میگه موهیول ما رو فریب داده نه منموهیول می خواد به جولبون بره که براش خبری می ارن سربازای ایکسین دارن به بویو می رن و موهیول به هائه اپ میگه اون هیئت نمایندگی به کدوم طرف می رن و با هائه اپ و افرادش راهی اونجا میشنموهیول تصمیم میگره خودش به اون هیئت نظامی حمله کنه و تنهایی روبرشون می ایسته و با تیر کمان یه چند تایشون رو می زنه و هائه اپ و گویو و مارو و چوبالسو هم از طرف دیگه حمله می کنند و شروع به کشتن سربازا می کنند تو همین حین دوجین با رئیس بایگانی و سربازای بویو سر می رسن و رئیس بایگانی میگه اون موهیول نیست که داره می جنگه و دوجین شمشیرش رو می کشه که وارد عمل بشه که همین جا قسمت بیست و سوم تموم میشه کلمات کليدي : ارسال شده در مورخه : يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388 توسط zare
مرتبط با موضوع : خلاصه قسمت سی و ششم (36) امپراطوری بادها (قسمت پایانی) [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت سی و پنجم (35) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت سی و چهارم (34) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت سی و سوم (33) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت سی و دوم (32) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت بیست و دوم (22) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت بیست و یکم (21) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت بیستم (20) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت نوزدهم (19) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت هجدهم (18) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388]برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید . |
امتیاز دهی به مطلب
تعداد آراء: 1 ![]() انتخاب ها
|