خلاصه قسمت هفتم (7) سریال امپراطوری بادها![]() پیرامون مطالب قبلی که هئ میونگ رفت قصر پیش باباش ، یوری به تئ بو (گوچو) و تئ چون میگه حواستون شش دونگ به هئ میونگ باشه که پاشو از قصر بیرون نزاره و این رییسهای ناکس هم نفهمن اومده اینجا و خودش هم میره توی اتاق و در مورد جنگی که قرار برای نجات پسرش راه بندازه فکر میکنه
تسو هم که میبینه یوری خودشو نشون نداده به تاک روک میگه بدین بابای تمام این اسرای گوگوریو ایو در بیارن که یون میگه بابا این بدبختها که مردم عادین نه سرباز تسو میگه دشمن دشمنه فرقی نداره یون میگه شما که میخواین گوگوریو رو بگیرید و امپراطوری بسازین و به هان حمله کنید باید از خودتون تواضع نشون بدین اینطور قلب مردم گوگوریو رو هم بدست میارین .تسو هم میگه کاش تو مرد بودی و کوتاه میاد دوجین میاید بیرون که ساگو میبیندشو ومیگه چطوری شازده اونم میگه میبینم که بهم شازده میگی مگه نه من پسر یه خیانت کارم و وقتی دوازده سالم بودن فرستادنم اوردگاه سایه های سیاه و همه اش دارم عذاب میکشم من هیچی نیستم و فقط اوامر عالی جناب رو اطاعت میکنم و با نیش و کنایه میگه من برای نفع خودم برای عالی جناب کار نمیکنم و میره .ساگو هم به زیر دستش میگه مراقبش باشین که اگه حرفمو گوش نکنه برامون دردسر میشه سربازهای بویو هم سربازهای گوگوریو رو میندازن تنگ یه تپه و با نیزه آبکششون میکنن تئ چون هم جریانو به یوری میگه و میگه اینقدر سربازامون کشتن که آب رودخونه آمنوک قرمز شده یوری هم که خونش به جوش اومده به گوچو میگه من سربازهای پایتختو بر میدارم میرم دشت پیونگچون برو به شورا خبر بده تئبو (گوچو)خبرو میزاره کف دست هئ میونگ اونم میگه برید جلوی بابامو بگیرین و بهش بگین منو تحویل تسو بده و جلوی جنگو بگیرین که تئ بو میگه بابات زده به سیم آخر و خودش ارتشو برادشته رفته کسی نمیتونه چیزی بهش بگه سانگا میره دیدن یوری و میگه بابا از خر شیطون بیا پایین میری جنگ همه مردمو به کشتن میدی یوری میگه این جنگو دیگه هر کاریش کنی پیش میومد حالا وقتش رسیده تسو داره مردمو میکشه و گروگان میگیره سانگا هم میگه به جایی این کارها اون پسرتو بده به تسو قال قضیه رو بکن یوری میگه تو به جای اینکه نگران مردم باشی خواهشن برو شورا رو قانع کن که بهم کمک کنن اگه بیان موفق میشیم یه ماه دوام بیاریم هوا اینجا سرد میشه و اونها نمیتون تحمل کنن خلاصه صداشون میره بالا و سانگا میگه نمیتونی و یوری میگه میتونم چوبالسو برای موهیول خبر میاره که ترس از ارتش بویو رییسها رو برادشته و دارن به یوری فشار میارن تا هئ میونگ رو بده تسو موهیول که احساسی شده یخه چوبالسو میچسبه و میگه شاه همچین کسی نیست که بچه شو به کشتن بده من میشناسمش در همین راستا یاران هئ میونگ جلسه میگیرن و فکرهاشون میریزن روی هم و میخوان یه طوری هئ میونگو نجات بدن که فرمانده یونبی میگه حالا به هزار بدبختی رفتیم یه طوری پیش هئ میونگ اون خودش رفته اونجا حرفمون رو قبول نیمکنه موهیول هم میگه مگه دست خودشه من نمیزارم خودشو به کشتن بده هی آپ هم میگه من شده جونمو میدم ولی شازده رو نجات میدم در همین اثنا سریو هم میاید اونجا میگه اینطور اینجا کنفرانس نگیرید دادشم حتی منو نخواست ببینه باید نجاتش بدین البته تمام این حرفها رو بین اون همه حضار تو روی موهیول میگه که دیوارها بشنون خلاصه شبانه طی یه عملیات رنجری میریزن توی قصر و درگیری پیش میاد که سریو به موهیول میگه تو برو سراغ دادشم و پیداش کن (نکته جالب این سکانس اینمه که اینها سربازها رو نمیکشن و سریو بدون روپوش باهاشون مبارزه میکنه) موهیول هم با سریو میرن سراغ هئ میونگ و شمشیرو میزاره پس گردن یکی از سربازها و میگه شازده کجاست اونم میگه دیر رسیدی رفت بویو توی این اوضاع که یوری ماتم گرفته فرمانده گوچو (تئ بو ) میاید و خبر مسرت انگیزو بهش میده هئ میونگ هم وضعیت کامل داره سمت اردوگاه بویو میره که وسط راه از اسب پیاده میشه و رو به کشورش مراسم خداحافظی بلند مدت رو به جا میاره و با چشم گریان تو دلش میگه پدر اگه تمام خونم جلوی پای سو ریخته بشه روحم به گوگوریو برمیگرده و آرزوهای شما رو براورده میکنم پست سرش هم موهیول و بقیه دارن می تازونن تا بهش برسن .یوری هم سمت بویو راه میوفته و میگه سریع به پایگاه مرزی خبر بدین تا راه ببندن نباید هئ میونگ مرزو رد کنه هئ میونگ هم میرسه به مرز که بئگوک هم اونجاست و بهش میگه راه رو باز کنید میخوام برم بویو مگه تو و قبیله ات همینو نمیخواستین یئگوک هم میگه من کی همچین چیزو میخواستم که وقتی اصرار هئ میونگ رو میبینه به حای اینکه جلوشو بگیره میگه منم مشایعتت میکنم بئگوک هم به زیردستش میگه درسته که این بابا میخواد خودشو تسلیم کنه ولی ممکنه یاراش بیان جلوشو بگیرن آماده باشین که هر کی خواست این کارو بکنه بکشینش بالاخره موهیول و بقیه هم هئ میونگ رو میبینن که بئگوک داره میبردش سمت بویو و همه کفرشون در میاید میرن که حمله کنن ولی وسط راه افراد بئگوک جویای احوالشون میشن و همون اول یه تیر صاف میاد توی سینه موهیول و میخواد بلند شه بره جلو که بیهوش میشه اونطرف ماجرا هم هئ میونگ توی راه داره برای آخرین بار محیط پیرامون خودشو نگاه میکنه و میره سمت بویو .یوری هم با سرعت هر چی بیشتر سمت میره سمت مرز تا نزاره هئ میونگ بره پیش تسو هئ میونگ میره پیش تسو اونهم که فکر میکرده یوری اوردش وقتی میفهمه ناراحت میشه خلاصه همه جمع میشن و یون و دوجین هم میان تا ببین چی میشه تسو چنان خشمگین میاید که انگار میخواد پاچه بگیره و میگه فکر نمیکردم بابات اینقدر ترسو باشه که تو رو همینطوری بفرسته بیایی عجب بابایی داری تو .حالا اگه وفاداریتو بهم نشون بدی و با هم بیعت کنی شاید ببخشمت هئ میونگ خیلی خونسرد میگه تو نمیخواد برامون دلسوزی کنی اولاً من خودم اومدم بابام خبر نداشت دوماً تو که بچه نداری بفهمی حس پدر و فرزندی یعنی چی که اینطور حرف میزنی من که نمیتونم بزارم بابام بمیره ساگو میاد اعتراض کنه که تسو بهش میگه بایست کنار و به هئ میونگ میگه درسته که من بچه ندارم اما اگه داشتم جون خودمو میدادم تا حفظش کنم حالا بگذریم بیا بیعت کن تا ببخشمت و تو رو بکنم شاه گوگوریو هئ میونگ میگه نمیخواد زودتر تمامش کن و سربازهاتو بردار برو کشورت و به عنوان امپراطور که خودت میگه به قولت وفا کن تسو هم میگه مرگ تو افتخار بزرگیه برام و به ساگو میگه خنجرو بهش بده و میگه من سر قولم هستم مطمئن باش قبل ازا ینکه خونت خشک شه میرم خونه مون .هئ میونگ هم زره رو در میاره و خنجر میخواد بکنه توی سینه اش که همین موقع یوری میرسه اونجا که سربازها جلوشو میگیرن . تسو با غرور و خنده به یوری میگه خاک بر سرت با این پدریت مگه بهت نگفتم بچه تو رو خوب تربیت کن تا نکشمش حالا ببین تا عبرتی برای عوام بشه و به هئ میونگ میگه زود باش کارو تمام کن بریم به کارو زندگیمون برسیم و اگرنه خودم میکشمت یوری هر چی داد میرنه میگه نکن فایده نداره و هئ میونگ خنجر رو میکنه توی قلبش و میوفته اون وسط یوری و گوچو و تئ چون سه نفری میره بالا سرش و میگه چرا کردی مگه بهت نگفتم خودم موضوع رو حل میکنیم و هواتو دارم هئ میونگ هم میگه منو ببخشید و میمیره و اه و ناله یوری به آسمون میره یون هم اشکهاش در میاد تسو هم که انگار فیلم تمام شده باشه بلند میکنه میره توی چادرش .ولی بئگوک مثل چوب اونجا وایساده توی قصر هم سریو از ناراحتی حال خودشو نمیدونه و با چوب تمرین همینطور به آدمکهای تمرینی که چوبش میشکنه و گریه اش میگیره هئ آپ هم میره توی دشت و کوهستان میزنه توی گریه موهیول هنوز بیهوشه و توی اون وضعیت مثل کسایی که سر صحنه حضور داشتن لحظات مرگ هئ میونگو میبینه و یهو به هوش میاد و جای زخمش درد میکنه .مارو اون سنگه که هئ میونگ به موهیول داده بود رو بهش میده و میگه اگه این نبود تیر رفته بود توی قلبت و مرحوم میشدی مو هیول هم یاد هئ میونگ میوفته و میگه شازده چی شد که ماور میگه بنده خدا خودشو جلوی تسو کشت و سربازهای بویو عقب نشینی کردن و دوباره اشک همه در میاد .موهیول که شوک بهش وارد شد و از اصل ماجرا خبر نداره میگه ایها الناس شما بگین گناه هئ میونگ چی بود که باباش اونو به کشتن داد پس احساسات پدر و فرزندی رو چه شده بود اینها همه اش زیر سر گوگوریو و شاه یوریه باید انتقام شازده رو بگیریم این هم حال و روز یوری که هئ میونگ رو گذاشته توی تابوت و خودش نشسته یه کنار توی معبد می یو هم که انگار دنیا رو بهش دادن قربون صدقه یوجین میره و هی میگه ولیعهد یوجین که بر عکس مامانش بچه صاف و ساده ایه میگه چه خبره هی ولیعهد ولیعهد میکنی هنوز بابا توی معبد مونده و ناراحته اصلاً من لیاقت ولیعهد و شاه شدن رو ندارم می یو میگه من اینهمه زحمت کشیدم تا این روز رو ببینم دیگه از این حرفها نزنیها لازم باشه خودم شاهت میکنم موهیول هم اون سنگی که هئ میونگ بهش داد رو نگاه میکنه و یاد حرفهای اون شب که هئ میونگ میوفته هی آپ هم میاد اونجا و با دیدن صحنه یاد نامه هئ میونگ میوفته و میره پیش فرمانده یونبی و جریانو میگه و میگه بهتر نیست مردم بدونن موهیول کیه فرمانده یونبی میگه الان وقتش نیست فعلاً باید مراقبش باشیم هی آپ میگه میترسم کنیه ای که از شاه گرفته کار دستش بده فرمانده یون بی میگه الان دیگه تنها وظیفه ما مراقبت از موهیوله از این به بعد خودم هم ازش مراقبت میکنم چون از یارای هئ موینگ بودم مجرم محسوب میشم و باید دیگه از ارتش بیام بیرون ماهوانگ هم رفته پیش سانگا و خالی بندی میگنه و میگه ما کارمون کردیم و هئ میونگ مرد کمکو برسون سانگا میگه مگه تو هئ میونگ رو گرفتی ماهوانگ میگه خوب نگرفتم ولی من باعث شدم بره قصر و اینطور شه سانگا میگه جهنم کمکت میکنم که بئگوک میپره وسط و میگه شرط داره اونم اینکه که باید مخفیگاه یارای هئ میونگ رو بهمون نشون بدی تا از شرشون خلاص شیم.ماهوانگ هم درد مجبوری قبول میکنه بئ گوک هم میاد به مخفیگاه تا با فرمانده یونبی حرف بزنه که چوبالسو خبر رو به موهیول میده و اونهم هم سریع بلند میکنه میره تا باهاش حرف بزنه بئگوک برای اینکه از مخفیگاه بکشوندشون بیرون میگه خیلی ناراحت کننده که شازده مرده ولی عالی جناب گفته که میخواد شما بیان و بهش خدمت کنید در همین اثنا موهیول هم که احساسی شده میاد اونجا و بدون ترس زخمشو نشون بئگوک میده و شروع به نطق میکنه و میگه این خونیه که ما برای نجات شازده و گوگوریو ریختیم ولی شاه کسی که این فداکاریها رو کرد رو به کشتن داد برو بهش بگو ما برای اون کار نمیکنیم و فقط انتقام شازده رو میگیریم که فرمانده یونبی میگه تو نمیخواد برامون خطی مشی تعیین کنی ما میریم چون باید چیزها به شاه بگیم (احتمالاً خیانت بئگوک و تسلیم کردن شازده) وسط راه یئگوک میگه صبر کنید و میگه خواسته عالی جناب اینه که شما کشته بشین ( در حالی که یوری روحش هم خبر نداره) و اول از همه یه تیر میاد توی سینه فرمانده یونبی و از در و اطرف سرباز میپره بیرون و درگیری پیش میاد و در این بین زیر دست بئگوک هم که موهیولو ضعیف گیر اورده میره سراغش و یکی میاره تو سینه اش و میخواد کارو تمام کنه که فرمانده یونبی شمشیر و پرت میکنه توی کمر طرف و موهیول رو نجات میده و با همون وضعیت مبارزه میکنه تا اینکه دو تا نیزه میره توی شکمش و کشته میشه همه شوکه میشن و نزدیکه وا بدن که هی آپ به مارو میگه سریع موهیولو بردار و فرار کن که از پشت سر یکی میزنه و دستشو زخمی میکنه که موهیول هم تو اون وضعیت نفس گیر آرمان گیرایش گل کرده و میگه یا همه با هم از اینجا میریم یا میمیریم که مارو هم میندازش روی اسب و از اونجا میرن خلاصه بین راه خودشون رو توی جنگل قایم میکنن و سربازها رو میپچونن موهیول میگه من قول میدم یه روزی این شاه یوری رو بکشم و انتقام شازده رو بگیرم و بنده خداها که فکر میکنن سربازها رفتن میان بیرون و سربازها که دارن برمیگردن می بیننشون و میزارن توی جنگل دنبالشون که وسط راه گیر سربازهای سایه های سیاه میوفتن و سربازهای بویو رو میکشن موهیول و مارو رو میگیرن و میبرن میندازن کنار بقیه مردم عادی که گرفتنشون ببرن اردوگاهشون توی بویو برای امتحان سم روی اونها یه سالی میگذاره و تاک روک (وساجا) به تسو میگه که توی هانگیونگ شورش کردن و قصر چی په یول هم هم تحت فشار گذاشتن تسو هم کفری میشه و میگه خاک بر سرشون من این همه بهشون کمک کردم عرضه ندارن جلوی دو تا شورشی رو بگیرن .ساگو میگه اونها قدرتشون زیاده و چون جنبش آزادیخواه دارن مردم هم دارن ازشون حمایت میکنن تسو بدتر صداش در میاد و میگه اینها برای من دلیل نیمشه چطور میتونن در برابر افراد ما مقاومت کنن که تاک روک میگه اونها از لحاظ اسلحه و نیرو بهشون کمک میشه اگه اجازه بدین خودم برم بررسی کنم اون طرف توی گوگوریو یوری میره سراغ ماهوانگ و اونهم یه نامه از طرف رهبر شورشیان هانگیونگ میده به یوری و میگه اونها هانگیونگ رو گرفتن و همین روزهاست که قصر چی په یول هم رو بگیرن و همونطور که خواستین دست بویو رو از اونجا کوتاه میکنن یوری هم میگه اونها اسب و تدارکات میخوان بهشون برسون ماهوانگ هم میگه پول که باشه من همه کار میکنم تاک روک برای تسو خبر میاره که یوری حامی شورشیهاست و بدتر اینکه نمایند فرستاده شین (یه کشور تحت سلسله چین رهبری میشه) و میخوان با هم متحد شن تسو دوباره آمپرش بالا میزنه و میگه چه غلطها همین الان میریم بویو و من بابای این یوری رو در میارم که تاک روک میگه اونهم همینو میخواد و برای همین داره باهاشون متحد میشه که جنگ کنه تسو میگه پس برو اردوگاه سایه های سیاه و چند تاشون رو که بدرد میخورن رو بفرست برن یوری رو بکشن تاک روک هم با یون بلند میکنه میره اردوگاه و جانشینش (خود تاک روک فرمانده اردوگاهه) توی اونجا افراد رو به خط میکنه و در مورد نحوه تمرینشون میگه و میرن بخش آزمایش سم و یه نفر رو میارن بیرون که جانشینه میگه این بابا خیلی جون سخته ده بار سم روش تست کردیم و زنده مونده که در حین بردنش یون میفهمه که طرف موهیوله موهیولو میندازن توی زندان کنار مارو که موهیول بی هوش میشه یون از جانشینه درمورد موهیول میپرسه که طرف میگه یه سال پیش توی مرز گرفتیمش که همین موقع خبر میرسه که موهیول دیگه نفس نمیکشه و رو به موته همه میرن توی زندان که جانشین میگه مرده و میخوان ببرنش که مارو خودشو میندازه روش و میگه زنده است تا اینکه یون یه لحظه میبینه که موهیول حرکتی کرده و میگه این بابا زنده است ببریدش درمانگاه تا من درمانش کنم یون میبینه که دست موهویل زخم برداشته و همه اش قرمز شده دستیارش میگه سم مار بهش دادن یون میگه شانش اورده که خونش پخش نشده و میفرسته تا براش گیاهان دارویی بیارن یون هم با عشق و علاقه! درمانو شروع میکنه و برای بی حرکت کردن موهیول دست و پاشو میبنده همین موقع دوجین هم میاد اونجا که یون بهش میگه بیکار نایست پاهاشو بگیر و یون یه آهن رو به روش قدیم برای ضد عفونی کردن داغ میکنه و میزاره روی زخم تا خون و سم بیاید بیرون موهیول هم چنان درد میکشه و میخواد زمینو گاز بگیره که از هوش میره یون برای بیرون کشیدن سم چه کار که نمیکنه و با دهنش خون سمی رو میمکه و میرزه بیرون دوجین هم بدجور توی کار یون مونده که این طرف کیه که یون داره از جون و دل مایه میزاره کار یون که تمام میشه و دوجین هم بهش عسل وحشی میده و میگه حین تمرین پیدا کردم برای خودت یون هم میگه این خیلی برای اون یارو خوبه میدم بهش (پوز این بدبخت کش میاد که اینقدر یون رفته تو نخ موهیول) یون میگه چرا سمها روی آدمهای زنده امتحان میکین گناه دارن دوجین میگه تو داری گناه میکنی که نجاتش میدی فکر کردی نجاتش دادی آزاد میشه دوباره اینقدر روش سم امتحان میکن که خودش از زنده موندنش پشیمون شه موهیول هم داره کابوس صحنه مرگ هئ میونگ و فرمانده یونبی رو میبینه که بهوش میاد و دستشو دراز میکنه ویون هم ناخدگاه میخواد دستشو بگیره ولی منصرف میشه موهیول میخواد بلند شه که دردش میگیره و یون میگه هنوز یه کم سم توی بدنت مونده کجا میخوای بری زیردستهای تاک روک دارن از سرسختی و مقاومت بالای موهیول میگن که تاک روک میگه اگه از گوگوریو اوردینش حتماً جاسوسی چیزیه که یکی دیگه میگه نه بابا همه کسایی رو که میاریم اینجا تا چهار ماه بیشتر دوام نمیارن و زوارشون در میره کسی جاسوس اینجا نمیفرسته یون هم میاد اونجا و تاک روک میگه چه کارش کردی کشتیش یون میگه نه نجاتش دادم زنده است تاک روک میگه که موهیول رو بیارن پیشش و بهش میگه شانس اوردی خون دستت پخش نشد و اگرنه ریق رحمت رو سرکشیده یودی ولی خوب فردا دوباره روت سم آزمایش میکنن تا بمیری موهیول هم میگه من نباید بمیرم چون یه کاری دارم باید حتماً انجام بدم تاک روک میگه خوب بگو چه کاری شاید با هم راه اومدیم موهیول میگه من میخوام انتقام بگیرم و شاه یوری رو بکشم کلمات کليدي : ارسال شده در مورخه : شنبه، 14 شهريور ماه ، 1388 توسط zare
مرتبط با موضوع : خلاصه قسمت سی و ششم (36) امپراطوری بادها (قسمت پایانی) [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت سی و پنجم (35) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت سی و چهارم (34) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت سی و سوم (33) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت سی و دوم (32) امپراطوری بادها [يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت ششم (6) سریال امپراطوری بادها [شنبه، 14 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت پنجم (5) سریال امپراطوری بادها [شنبه، 14 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت چهارم (4) سریال امپراطوری بادها [شنبه، 14 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت سوم (3) سریال امپراطوری بادها [شنبه، 14 شهريور ماه ، 1388] خلاصه قسمت دوم (2) سریال امپراطوری بادها [شنبه، 14 شهريور ماه ، 1388]برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید . |
امتیاز دهی به مطلب
تعداد آراء: 1 ![]() انتخاب ها
|