داستان کوتاه : داستان کوتاه بایست...
اما آن هیبت سیاه هم چنان جلو می آمد. با همان قدم های منظم همیشگی. قدم هایی که انگار با کفش هایی با پاشنه های تیز برداشته می شدند. پاشنه هایی که زمین را سوراخ می کرد. تق تق تق تق.کفش هایی با پاشنه های سیاه.
ساعت دیواری بزرگ هم همچنان ادامه می داد. نوک تیز ثانیه شمار هر لحظه خطی را نشان می داد و صدای حرکتش در سالن خالی می پیچید. هیبت سیاه قدم هایش را با ساعت تنظیم کرده بود یا ساعت با او؟ -بایست... لطفا! بایست. بایست. بایست... حاضرم هر چی دارم بدم فقط بایست... حتی یک لحظه هم توقف نکردند. هیچ کدامشان. حتی حرکتشان را کند هم نکردند. حتی نپرسیدند که حاضر است چه چیزی را بدهد. تق تق تق تق. این زمین نبود که با هر قدم سوراخ می شد. او بود. ذهنش بود. وجودش بود. با هر "تق" انگار در زمین فرو می رفت. انگار هر قدم روی سر او فرو می آمد. -نه... بایست! ادامه نده، بایست... هیبت سیاه نزدیک شده بود. خیلی نزدیک. ساعت هم همچنان ادامه می داد. کند تر نشده بود. تند تر هم نشده بود حتی. فقط ادامه می داد. او بیشتر فرو می رفت. ضجه زد: -بایست... هیبت سیاه با تمام سیاهی اش به روی او فرو آمد. تیک/تق. آخرین ضربه بود کلمات کليدي : ارسال شده در مورخه : شنبه، 10 مرداد ماه ، 1388 توسط zare
مرتبط با موضوع : داستان عبرت آموز : انتخاب جانشین پادشاه [دوشنبه، 26 مرداد ماه ، 1388] داستان کوتاه ليلي، نام تمام دختران زمين است [شنبه، 10 مرداد ماه ، 1388] داستان کوتاه ليلي، زير درخت انار [شنبه، 10 مرداد ماه ، 1388] داستان کوتاه اسب سرکش در سينه ليلي [شنبه، 10 مرداد ماه ، 1388] شيطان از انتشار ليلي مي ترسد [شنبه، 10 مرداد ماه ، 1388] داستان کوتاه : پیرمرد ساندویچ فروش [شنبه، 10 مرداد ماه ، 1388] گل سرخي براي محبوبم [جمعه، 26 تير ماه ، 1388] داستان کوتاه مردی که فقط می خواست بگوید سیب [جمعه، 26 تير ماه ، 1388] داستان کوتاه عروسك پشت پرده [جمعه، 26 تير ماه ، 1388] داستان کوتاه وسوسه [جمعه، 26 تير ماه ، 1388]برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید . |
امتیاز دهی به مطلب
تعداد آراء: 0 انتخاب ها
|