داستان کوتاه : سه بچه فیل
یکی بود یکی نبود،زیر گنبد کبود هیچ کس نبود،۳ تا بچه فیل با مادرشون در جنگلی زندگی می کردند.
یک روز به خاطر رعد و برق شدید جنگل آتش گرفت و همه حیوانات پا به فرار گذاشتند. سه بچه فیل هم با مادرشون داشتند فرار می کردند که یک دفعه در هوای تاریک و پر از دود جنگل مادرشون را گم کردند، هر چه دنبال او گشتند پیدایش نکردند، مادرشون هم هر چه دنبال بچه های خود گشت آن ها را پیدا نکرد. سه تا بچه فیل تصمیم گرفتند برای خودشون خونه ای بسازند تا حیوونای وحشی آن ها را نخورند. سه تایی به راه افتادند و رفتند. در راه به یک بنا رسیدند به آقا بنا گفتند می شه کمی از اون آجرهایی که داری به ما بدی اون هم وقتی فهمید بچه فیل ها مادرشون رو گم کردند کمی از آجرهایی که می خواست با اونا خونه بسازه به آن ها داد و تاکید کرد حتما بین آجرها سیمان بریزند تا خونه آن ها سفت و محکم باشد. آن ها آجرها را گرفتند و کمی دورتر از جنگل شروع به ساختن خونه کردند وقتی حیوانات دیگر هم فهمیدند بچه فیل ها مادر ندارند به اون ها کمک کردند تا خونه ای محکم بسازند و این شد که با همکاری حیوانات دیگر خونه ای ساختند که هیچ وقت هیچ حیوون وحشی نتونست وارد اون بشه. کلمات کليدي : ارسال شده در مورخه : چهارشنبه، 17 تير ماه ، 1388 توسط zare
مرتبط با موضوع : قطعه ادبی : انسان فرزند طبیعت [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388] قطعه ادبی : کران بیکران [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388] قطعه ادبی : من, دریا, آسمان [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388] قطعه ادبی : آواز را بخواه [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388] قطعه ادبی : آبی [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388] شعر : خلوت [چهارشنبه، 17 تير ماه ، 1388] شعر : قیافه ی مرا قافیه کند [چهارشنبه، 17 تير ماه ، 1388] شعر : ای علی! ای خوب، ای تنهاترین [چهارشنبه، 17 تير ماه ، 1388] شعر : امروز با حافظ [چهارشنبه، 17 تير ماه ، 1388] داستان کوتاه : قضاوت قورباغهای [چهارشنبه، 17 تير ماه ، 1388]برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید . |
امتیاز دهی به مطلب
تعداد آراء: 1 ![]() انتخاب ها
|