شعر : امروز با حافظشنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر کنایتیست که از روزگار هجران گفت نشان یار سفرکرده از که پرسم باز که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت فغان که آن مه نامهربان مهرگسل به ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت غم کهن به می سالخورده دفع کنید که تخم خوشدلی این است پیر دهقان گفت گره به باد مزن گر چه بر مراد رود که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو تو را که گفت که این زال ترک دستان گفت مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت که گفت حافظ از اندیشه تو آمد باز من این نگفتهام آن کس که گفت بهتان گفت کلمات کليدي : ارسال شده در مورخه : چهارشنبه، 17 تير ماه ، 1388 توسط zare
مرتبط با موضوع : قطعه ادبی : انسان فرزند طبیعت [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388] قطعه ادبی : کران بیکران [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388] قطعه ادبی : من, دریا, آسمان [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388] قطعه ادبی : آواز را بخواه [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388] قطعه ادبی : آبی [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388] داستان کوتاه : قضاوت قورباغهای [چهارشنبه، 17 تير ماه ، 1388] ادبی : شعر [چهارشنبه، 27 خرداد ماه ، 1388] داستان کوتاه : زندگی در جزیره [چهارشنبه، 27 خرداد ماه ، 1388] داستان کوتاه : تغییر اوضاع [چهارشنبه، 27 خرداد ماه ، 1388] داستان کوتاه : دعای خیر پدر [چهارشنبه، 27 خرداد ماه ، 1388]برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید . |
امتیاز دهی به مطلب
تعداد آراء: 0 انتخاب ها
|