داستان کوتاه : قضاوت قورباغهای
دو قورباغه تمام عمرشان را در یک روستا گذرانده بودند؛ آنها دوست داشتند شهر را ببینند. فاصله شهر تا روستای آنها زیاد بود. پس از مدتی بالاخره تصمیم گرفتند به طرف شهر حرکت کنند.
صبح یک روز گرم و آفتابی بود که به راه افتادند. آنها پس از پیمودن مسیری نهچندان زیاد خسته شدند. یکی از آنها به دیگری گفت: «باید به شهر نزدیک شده باشیم. تو میتوانی شهر را ببینی؟» قورباغه دوم سوار پشت قورباغه اول شد تا شهر را ببیند. اما تنها میتوانست پشت سرش را ببیند، همان جایی که دهکده خودشان بود و پیشرو چیزی را ندید. او فکر کرد دهکده همان شهر است. از اینرو وقتی قورباغه اول از او پرسید شهر را میبینی یا نه، جواب داد بله میبینم. شهر هم درست مثل دهکده خود ماست. آنها فکر کردند حالا که شهر درست مثل دهکده است، پس چرا زحمت بکشیم و جلوتر برویم، سپس برگشتند و به قورباغههای دیگر گفتند شهر مثل دهکده خود ماست. بچهها، قورباغهها با قضاوت عجولانه و نادرست نهتنها هدفشان را گم کردند، بلکه باعث گمراهی قورباغههای دیگر هم شدند. کلمات کليدي : ارسال شده در مورخه : چهارشنبه، 17 تير ماه ، 1388 توسط zare
مرتبط با موضوع : قطعه ادبی : انسان فرزند طبیعت [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388] قطعه ادبی : کران بیکران [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388] قطعه ادبی : من, دریا, آسمان [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388] قطعه ادبی : آواز را بخواه [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388] قطعه ادبی : آبی [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388] ادبی : شعر [چهارشنبه، 27 خرداد ماه ، 1388] داستان کوتاه : زندگی در جزیره [چهارشنبه، 27 خرداد ماه ، 1388] داستان کوتاه : تغییر اوضاع [چهارشنبه، 27 خرداد ماه ، 1388] داستان کوتاه : دعای خیر پدر [چهارشنبه، 27 خرداد ماه ، 1388] داستان کوتاه : یک داستان واقعی [چهارشنبه، 27 خرداد ماه ، 1388]برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید . |
امتیاز دهی به مطلب
تعداد آراء: 0 انتخاب ها
|