داستان کوتاه : شرط عشق
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود. همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم." کلمات کليدي : ارسال شده در مورخه : چهارشنبه، 27 خرداد ماه ، 1388 توسط zare
مرتبط با موضوع : قطعه ادبی : انسان فرزند طبیعت [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388] قطعه ادبی : کران بیکران [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388] قطعه ادبی : من, دریا, آسمان [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388] قطعه ادبی : آواز را بخواه [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388] قطعه ادبی : آبی [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388] داستان کوتاه : جای خالی [چهارشنبه، 27 خرداد ماه ، 1388] داستان کوتاه : دنیای مجازی [چهارشنبه، 27 خرداد ماه ، 1388] ادبی : شعر زیبایی از فریدون مشیری [چهارشنبه، 27 خرداد ماه ، 1388] داستان کوتاه : من [چهارشنبه، 27 خرداد ماه ، 1388] داستان کوتاه : پیر عاقل [چهارشنبه، 27 خرداد ماه ، 1388]برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید . |
امتیاز دهی به مطلب
تعداد آراء: 0 انتخاب ها
|