این بلوک در حال حاضر فاقد محتوی می باشد .
این بلوک در حال حاضر فاقد محتوی می باشد .
يك صبح دل انگيز بهاري ،سال 1607 ميلادي بادبانهاي كشتي برافراشته شد و كشتي براي حركت از لندن به نقطه ي دوري در سرزميني جديد به نام ويرجينيا آماده شد . جوان ماجراجو و خوش قيافه اي كه به سرزمين هاي دور بسيار سفر كرده بود ، بر روي توپ جنگي پريد كه از بيرون كشتي به سمت بالا كشيده مي شد . يكي از مهاجران گفت : اون جان اسميته . اگر مي خواهيد با سرخپوستان بجنگيد ، بدون جان اسميت امكان نداره . در آن طرف دريا در ويرجينيا بانوي سرخپوست جوان و با روحيه اي به نام پوكوهانتس زندگي مي كرد . او خبر نداشت كه يك كشتي انگليسي در حال حركت در اقيانوس ، بزودي سرنوشت او را براي هميشه تغيير خواهد داد .
پنجشنبه، 28 خرداد ماه ، 1388
بازديد:74 بار
روزي روزگار ي ، نجار پيري به نام ژپتو زندگي مي كرد كه آرزو داشت پسري داشته باشد . روزي او يك عروسك خيمه شب بازي ساخت و اسم او را پينوكيو گذاشت . پيرمرد در دلش آرزو مي كرد كه اي كاش اين عروسك يك پسر بچه واقعي بود . در همان شب يك پري مهربان به كارگاه نجاري ژپتو پير آمد و تصميم گرفت تا آرزوي او را برآورده سازد .
پنجشنبه، 28 خرداد ماه ، 1388
بازديد:68 بار
پانگو و پردينا و پانزده توله كوچولوي سفيدي خادارشان در آپارتمان كوچك و زيباي زن و شوهري به نامهاي راجر و آنيتا در لندن زندگي مي كردند انها در كنار صاحبانشان كاملاً راضي و خوشحال بودند تا اينكه يك روز سرو كله يكي از همكلاسي هاي قديمي انيتا به نام كروالا پيدا شد او به طور حيرت اميزي عاشق توله سگهاي سفيد خالدار بود تا با پوست انها براي خودش پالتو پوست درست كند .كروالا همين كه چشمش به ان پانزده توله سفيد خالدار افتاد بلافاصله پيشنهاد خريدشان را به راجر و آنيتاي داد
پنجشنبه، 28 خرداد ماه ، 1388
بازديد:66 بار
يك روز گرم تابستان ، آليس و بچه گربه ی ملوسش ، دينا روي شاخه ي درختي نشسته بودند . زير درخت ، خواهر آليس در حال خواندن كتاب تاريخ با صداي بلند بود . اما آليس به او گوش نمي كرد و در دنياي روياهاي خود غوطه ور بود . دنيايي كه در آن خرگوش ها لباس مي پوشند و در خانه هاي كوچك زندگي مي كردند . آليس دينا را برداشت و از درخت پايين آمد ، درست همان موقع ، يك خرگوش سفيد را در حال فرار ديد كه يك ساعت بزرگ را محكم با پنجه هايش گرفته بود .خرگوش سفيد ، همان طور كه مي دويد زير لب مي گفت : ديرم شده ! ديرم شده ! آليس بهت زده گفت :«چقدر دقيق ! يك خرگوش براي چه ممكن است ديرش شده باشد !؟ » و فرياد زد خواهش مي كنم صبر كن من هم بيايم .اما خرگوش نايستاد و همچنان با صداي بلند گفت كه « ديرم شده ! ديرم شده ! » و در سوراخ بزرگي پاي درخت ناپديد شد .
پنجشنبه، 28 خرداد ماه ، 1388
بازديد:91 بار
وودی گاوچران ، اسباب بازی محبوب اندی بود . او به همراه اسلینکی ( سگ عروسکی ) ، رکس ( دایناسور ) ، پوتیتوهد ( کله سیب زمینی ) ، خوکی به نام ( هم ) و سایر اسباب بازیها در اتاق خواب اندی زندگی می کردند . این اسباب بازیها استثنایی بودند . آنها وقتیکه هیچکس در اطرافشان نبود ، جان می گرفتند . یک روز وودی همه اسباب بازیها را صدا زد و به آنها گفت : اندی و خانواده اش به زودی اسباب کشی می کنند و به همین دلیل است که اندی امروز تولدش را جشن می گیرد . اسباب بازیها نگران شدند . جشن تولد برای آنها ، به معنی ورود اسباب بازیهای جدید بود . چه اتفاقی می افتاد اگر اندی اسباب بازیهای جدیدش را بیشتر از آنها دوست می داشت ؟ رکس با ناراحتی گفت : یکی از ما ممکن است کنار گذاشته شود وودی قول داد که جای هیچ نگرانی نیست چون اندی این کار را نخواهد کرد . اسباب بازیها با دلهره منتظر بودند تا اندی کادوهایش را باز کند .
پنجشنبه، 28 خرداد ماه ، 1388
بازديد:64 بار
مارلین یک دلقک ماهی زیبا بود . نمو پسر کوچولوی او یک باله ی ضعیف داشت برای همین مارلین خیلی نگران او بود . مارلین بقیه افراد خانواده اش را از دست داده بود . یک بار کودای بد جنس تمام آنها را خورده بود . آن وقتها نمو یک تخم ریز بیشتر نبود و حالا مارلین تمام سعی اش را می کرد تا پسرش هیچ صدمه ای نبیند . نمو یک بچه ماهی سر زنده و بازیگوش بود که انتظار می کشید روز اول مدرسه ها سر برسد و در آنجا دوستان تازه ای پیدا کند اما مارلین حتی دوست نداشت نمو از خانه خارج شود . او از نمو پرسید : آن چیزی که هیچ وقت نباید در مورد اقیانوس فراموش منی چیست ؟ نمو آهی کشید و جواب داد اقیانوس خطر ناک است . روز اول مدرسه بچه ماهی ها برای گردش علمی روی تپه ای آبی رفتند . نمو دوستان تازه ای پیدا کرده بود و هر کدام از آنها دیگری را تشویق می کرد به سمت آبهای آزاد شنا کند . نمو دلواپس بود و جرات نمی کرد که خیلی دور شود . اما همان مقدار هم به نظر مارلین که همان اطراف قایم شده بود زیاد بود .
پنجشنبه، 28 خرداد ماه ، 1388
بازديد:86 بار
روزي روزگاري در سرزمين زير دريايي كوچك به نام آريل زندگي مي كرد . آريل هر روز درباره ي دنياي بالاي دريا فكر مي كرد و حسرت مي خورد و با خود مي گفت : اي كاش به جاي پر ي دريايي من هم يك انسان بودم . پدر آريل كه شاه تريتون نام داشت خبر دار شد كه آريل بدون اجازه روي سطح آب شنا كرده است . با وجود اينكه اين كار قبلا ممنوع شده بود شاه به مشاور دربار خرچنگ سباستين دستور داد : مواظب آريل باش . او اجازه ندارد كه به هيچ انساني نزديك شود !
پنجشنبه، 28 خرداد ماه ، 1388
بازديد:72 بار
sms عاشقانه
ازدواج
اس ام اس
اس ام اس 88
اس ام اس با
اس ام اس با حال
اس ام اس باحال
اس ام اس توپ
اس ام اس جالب
اس ام اس جديد
اس ام اس جدید
اس ام اس جدید و
اس ام اس جوک
اس ام اس خنده
اس ام اس خنده دار
اس ام اس رایگان
اس ام اس روز
اس ام اس سال
اس ام اس سركاري
اس ام اس سرکاری
اس ام اس عاشقانه جدید
اس ام اس عشقولانه
اس ام اس فارسی
اس ام اس ها
اس ام اس هاي
اس ام اس های
اس ام اس های جدید
اس ام اس و
اس جوک
اس عاشقانه
اس های عاشقانه
ام اس عاشقانه
ام اس و
ام ام اس
باحال
بازي
بازی موبایل
برای موبایل
بهترین سایت
بیوگرافی
جالب
جدیدترین اس ام اس
جك و اس ام اس
جوك
جوك اس ام اس
جوک
جوک اس ام
جوک ترکی
جوک جدید
جوک خنده
جوک های
جوک و
جوک و اس
جوک و اس ام
جوک و اس ام اس
جک اس ام اس
جک و اس ام
جک و اس ام اس
دات کام
دوستیابی
رمان
س ام اس
سایت ایران
سایت ایرانی
سایت جدید
سایت جک
سایت سرگرمی
سایت عکس
سایت مجانی
سایت های
شما
طنز
عاشقانه
عاشقانه ها
عكس عاشقانه
علمی
عکس عاشقانه
فارسی
فارسی سایت
فال
فهرست
لینک
مذهبی
موبایل
موبایل دانلود
موسیقی
واس ام اس
وبلاگ
ورزشی
پیامک