
خلاصه قسمت سی و یکم (31) امپراطوری بادها
تاریخ : يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388 موضوع : سریال های کره ای
تو قسمت قبل دیدید که موهیول پایتخت رو پس گرفت و باگیوک هم فرار کرد اما حال یوری یکدفعه بد شد و موهیول بالا سرش اومد و یوری هم گفت انگار دارم نفسهای اخرم رو میکشم و به موهیول گفت منو ببر معبد و اکنون ادامه ی ماجرا
موهیول میگه نمیذارم بمیری که یوری میگه زیردستهای یک شاه نباید مُردنش رو ببینند و میگه فقط ولیعهد میتونه مرگ یه شاه رو ببینه که موهیول میگه باید امید داشته باشید و خوب میشید که ملکه و سریو هم بالای سرش شروع به گریه کردن می کنند
مارو از گویو می پرسه راسته که شاه یوری رو می خوان به معبد ببرند که گویو میگه خودش اینطور خواسته اما موهیول مخالفه و میگه باید حواسمون جمع باشه چون معلوم نیست باگیوک بخواد چیکار کنه
هائه اپ میگه باید یوری رو ببرین معبد که سریو میگه نمی تونم پدرم رو تو این حالت تنها بگذارم به مشاور یوری میگه باید باهاش صحبت کنی و از این کار منصرفش کنی که مشاور یوری میگه می خواد به معبد بره تا نشون بده که انتخاب شده برای شاه شدن بوده که موهیول میگه باید پدرم رو به معبد ببریم و میگه به لردها هم خبر بدهید
یوری با عصا از قصر بیرون میاد و رو به سریو میگه منو ببخش و بعد میاد و دستش را رو شونه ی مشاور وفادارش میگذاره و میگه تو خیلی تو این مدت زجر کشیدی
یوری رو به بقیه ی لردها میکنه و میگه من نمیمیرم و میگه من ارزوهام رو دست پسرم موهیول می سپارم و میگه باد روح منو تو تمام این کشور پخش میکنه و به لردها میگه کمکش کنید تا راهش رو درست طی کنه
تو بین راه مردم در برابر کجاوه یوری که داره به سمت معبد میره سر به زیر گذاشتن و دارن برای شاه کشورشون سوگواری می کنند چقدر خوبه ادم موقع مُردنش این طور تو دل مردم جا داشته باشه
مشاور باگیوک براش خبر میاره که اوضاع یوری بحرانیه و موهیول داره می بردش معبد و میگه بهترین فرصته که فرار کنیم که باگیوک میخنده و میگه الان بهترین فرصت برای کشتن موهیوله و دوباره سلطنت رو بدست می گیرم
تو قصر بعد از رفتن یوری دارن مراسم خدا حافظی از شاه انجام میدن که برادر ملکه بین مردم میاد که یکی اونو میشناسه و یقه اش رو میگیره و به همه میگه این تو خیانت باگیوک دست داشته و شروع به کتک زدنش میکنند که سریو پیش میاد و میگه پدرم می خواست بین ما اتحاد باشه پس دست از این کارها بردارید
مشاور باگیوک براش خبر میاره که هائه اپ همه جا رو در کنترل خودش داره که باگیوک میگه سربازا رو جمع کن و بریم که دوجین با سایه سیاه ها سر می رسه
باگیوک به دوجین میگه می خوای بمیری که دوجین میگه مرگ در انتظار تو هسته و میگه تسو دستور داده شمشیر رو براش ببرم و اگه می خوای زنده بمونی شمشیر رو به من بده که باگیوک شمشیر رو نمیده و دوجین میگه موهیول از این شمشیر برای از بین بردن اتحاد تو و تسو استفاده کرد
باگیوک میگه اگه این شمشیر واقعا اهمیتی نداره پس چرا تسو بازم می خوادش که سایه سیاه ها شمشیرشون رو می کشن و دوجین میگه اگه شمشیر رو به من بدی قول میدم نکشمت و باگیوک هم با احترام شمشیر رو به دوجین میده
این باگیوک پر رو به دوجین میگه یه نقشه برای کشتن موهیول دارم که دوجین راهش رو میکشه و میره که باگیوک میگه اگه به معبد حمله کنیم می تونیم موهیول و یوری رو با هم بکشیم
یوری اماده ی مرگ شده که به مویهول میگه در اون جعبه رو باز کن و به موهیول میگه اینا امیدهای من برای این کشور بوده که تو این طومارها نوشتم و میگه تو باید ارزوهای من رو براورده کنی که موهیول میگه من ارزوهای شما رو براورده میکنم
یوری میگه اون شمشیری که تو جعبه است همون شمشیری است که می خواستم تو رو قربانی کنم و میگه این همه سال از خودم دورت کردم و روحم در عذاب بود و به موهیول میگه منو ببخش که موهیول جلوش رو زمین زانو میزنه و میگه قبلا ازت بدم می اومد ولی الان هر چی دارم فدات می کنم
یوری میگه تو شروع تازه ای برای کشور خواهی بود و میگه تو باید قوی تر بشی و با مشکلات مبارزه کنی و خودت راهت رو روشن کنی و میگه من همیشه باهات خواهم بود
دوجین اخرش تصمیمش رو میگیره و به باگیوک میگه برمی گردم بویو که باگیوک میگه ما یه دشمن مشترک داریم و بیا با هم از بینش ببریم که دوجین میگه اگه می خوای مُردن موهیول رو ببینی زنده باش و خودت ببین
باگیوک می خواد به معبد حمله کنه که مشاورش میگه نمی فهمی تو چه وضعیتی هستی که باگیوک میگه من دیگه جایی ندارم و یا باید موهیول رو بکشم یا خودم بمیرم
کماندارهای باگیوک شروع به تیراندازی می کنند که هائه اپ یه تیر به شونش میخوره که خودش تیر رو در میاره و باگیوک دستور حمله میده و درگیری شروع میشه و رئیس محافظای موهیول میره تا خبرش کنه
رئیس محافظای موهیول براش خبر میاره که باگیوک و افرادش به معبد حمله کردند که موهیول بلند میشه و میره تا با باگیوک بجنگه و یوری هم بعد از رفتن موهیول رو تخت دراز میکشه تا راحت بمیره
موهیول وارد معرکه میشه و به چند تا ضربه باگیوک رو شکست میده و شمشیرش رو زیر گلوش میگذاره و به سربازاش میگه تسلیم بشین و اونا هم تسلیم میشن
باگیوک میگه اگه زمان به عقب برگرده بازم همین کار رو می کنم و میگه منو بکش که موهیول میگه نمی خوام با خون کثیفت پدرم به اون دنیا بره و.میگه وقتی پدرم بمیره اونو میکشم و میگه فعلا ببرینش پایتخت
رئیس محافظای یوری براش خبر میاره که حالا پدرت بده و موهیول بالای سرش میره و می بینه بد جوری داره نفس میکشه و دستش رو تو دستاش میگذاره که یوری میگه الان ارامش دارم و میگه الان پسرام منتظرم هستند و چشم از این دنیا می بنده و موهیول اشکش جاری میشه
بیرون معبد همه می فهمن یوری مُرده و شروع به گریه زاری میکنند - چه زیباست مُردنی که اشکهایی از عشق پشت سرش باشه
گویو به قصر اصلی میاد و به سریو میگه شاه یوری فوت کردند و سریو به همه اعلام میکنه و همه شروع به گریه زاری می کنند
سریو میگه درسته که پدرم مُرده اما اون تو وجود موهیول زنده است و میگه اماده ی استقبال از خورشیدی باشید که همه رو گرم میکنه
دوجین شمشیر جومونگ رو برای تسو میاره و تسو هم با غرور اونو تو دستاش میگیره و از دوجین تشکر میکنه و میگه با باگیوک چیکار کردی که میگه من بخشیدمش ولی موهیول اونو میکشه که تسو میگه این مرگ براش بدتر از هر چیزیه و میگه خوب کاری کردی
دوجین به تسو میگه شاه یوری مُرده که تسو چشماش رو می بنده و یه نفس راحت میکشه.بدبخت نمی دونه موهیول می خواد باهاش چیکار کنه که اگه می دونست همین الان خودش رو می کُشت
دوجین به دیدن یون میره و یون میگه دیگه نمی خوام برم گوگوریو و تمام رابطه هام با موهیول رو فراموش می کنم و می خواد یه چیز بگه که دوجین میگه من تازه از گوگوریو اومدم و شاه یوری تازه مُرده و موهیول هم شاه شده
دوجین میگه منم باید سلطنت رو از تسو به ارث ببرم و شاه بویو بشم و به یون میگه اگه اونو فراموش کنی من هم دیگه نفرتی از اون نخواهم داشت
دوجین به یون میگه درسته که پدر اون بچه موهیوله اما من هم دوستش دارم هم مراقبشم که یون بعد از رفتن دوجین به گریه میفته
جاسوس رئیس بایگانی براش خبر میاره که یون از موهیول حامله است و جاسوسش میگه شک نکن که رئیس بایگانی میگه یون از موهیول حامله است ولی دوجین به کسی نمیگه برای چی؟ و برا خودش نقشه ها میکشه
موهیول هنوز بالای سر یوری نشسته که سریو میاد و بهش میگه می دونم خیلی ناراحتی ولی تو الان شاه کشوری و اگه مردم تو رو اینطور ببینن همه ی کشور رو غم میگره و میگه باید قوی باشی و مردمی که منتظرتند رو شاد کنی
موهیول هنوز بالای سر پدرشه که یاد حرفهای اون تو معبد و ماجرای شنیدن نحسی اون از زبان کاهنه میفته و اینکه یوری گفته بود از سرنوشتت نمی ترسم و تو رو به عنوان پسرم و شاهزاده این کشور می دونم
موهیول به جلسه ی مشاورها میاد و میگه ببخشید که شما رو هم ناراحت کردم و میگه تمام توانم رو برای ساخت این کشور میذارم
رئیس هوانا هم میگه باید شاما رو رسما شاه کنیم و همه باید بدونند که شاه جدید همه رو مثل یه خورشید گرم میکنه
موهیول میگه می فهمم منورتون چیه اما به خاطر جنگهای داخلی اوضاع مردم بده و مراسم با شکوه زخم دل مردم رو تازه میکنه و میگه مراسم رو تو معبد انجام میدیم
موهیول و یی جی بریا مراسم به معبد میرن و موهیول میگه من موهیول شاه این کشور کاری می کنم که مردم به کشورشون افتخار کنند
بعد از مراسم و بیرون اومدن,همه به موهیول و شاه جدیدشون تیریک میگن
خدمتکار ماهوانگ براش خبر میاره که موهیول شاه شده و ماهوانگ هم اخرش به ارزوش میرسه و به خدمتکارش میگه این کشور و موهیول به ماهوانگ نیاز داره
موهیول و یی جی به دیدن ملکه و برادرش میرن و ملکه بهش تبریک میگه و موهیول میگه شما از همه تو این قصر با تجریه تر هستید و اگه اشتباهی کردم راهنماییم کنید که ملکه میگه من به شاه قبلی و مردم و یوجین بد کردم و بگذارید از قصر برم تا جبران اشتباهاتم رو بکنم
ملکه با چشمانی اشکبار از قصر میره و موهیول یاران وفادارش رو احضار میکنه و هائه اپ رو اوبو میکنه و به گویو میگه تو هم مارشال هستی و فرمانده ی سربازا و مارو و چوبالسو رو هم فرمانده ی امنیت می کنه و میگه اینها در برابر کارهایی که برای من کردید چیزی نیست
چوبالسو که خیلی خوشحال از پستی که موهیول بهش داده و داره لودگی در میاره که مارو بهش میگه مواظب کارهات باش که چوبالسو میگه چیکار کنم از بس که خوشحالم حال خودم رو نمی فهمم
چوبالسو میگه من که مثل حیوون تو بازارهای جولبون شدم وزیر امنیت شدم و به مارو میگه باورت میشه و میگه دیگه سر به سر زنها نمیگذارم و ماهوانگ سر میرسه و میگه پس شما دو تا وزیر امنیت شدید که چوبالسو میگه برای چی به قصر اومدی؟
ماهوانگ میگه با مارو کار دارم و میگه از یون برات خبر دارم و میگه طبق معمول دوجین داره ازش مراقبت میکنه و ظاهرا حامله است و این طور که میگن بچه ی موهیوله نه دوجین
مارو به دیدن موهیول میره و موهیول براش نوشیدنی میریزه و موهیول ازش می پرسه تازگی ها خبری از یون نشنیدی؟ که مارو میگه نه و به موهیول میگه دیگه باید فراموشش کنی که موهیول میگه می دونم اما نمی تونم زجرایی که کشیده رو فراموش کنم و قسمت سی و یکم همین جا تموم میشه
|