
خلاصه قسمت بیست و چهارم (24) امپراطوری بادها
تاریخ : يكشنبه، 15 شهريور ماه ، 1388 موضوع : سریال های کره ای
تو قسمت قبل دیدید که یوری به موهیول گفت می خوام یوجین رو ولیعهد کنم و موهیول هم گفت به یوجین کمک می کنم و بعد به مرز رفت تا جلوی گروههایی که می خواستند به بویو بروند رو بگیرند و در این بین ارتش بویو هم رسید و اکنون ادامه ی ماجرا
رئیس بایگانی و دوجین موهیول رو می بینند و دوجین می خواد شمشیرش رو بکشه که رئیس بایگانی میگه نباید هویتت افشا بشه و میگه خودم می کُشمش و می کُشمش و به دوجین میگه به مامورهای مرزی خبر بدهسربازای بویو وارد عمل می شن و موهیول رو از هه طرف محاصره می کنند و رئیس بایگانی یه ضربه به موهیول می زنه و شمشیر موهیول از دستش می افته و رئیس بایگانی می خواد ضربه ی اخر رو بزنه که مارو جلوش در می اد و رئیس بایگانی شمشیرش رو تو کتف مارو فرو می کنه
رئیس بایگانی می خواد مارو رو بکشه که این بار موهیول به یه جفتک نقش زمینش می کنه و به گویو می گه باید بریم و فرار می کنند و رئیس بایگانی هم فریاد می زنه که گمشون نکنیدها
مارو وسطای راه دیگه عرق کرده و در حال موت است که موهیول میگه یه کم دیگه طاقت بیار و میگه به جولبون میریم
برای مارو دکتر می ارن و دکتر معالجش می کنه و میگه خدا رو شکر خطر رفع شده و مارو میگه به این زودیا نمی میرمگویو برای موهیول و هائه اپ خبر می اره که ظلم و فساد لرد جولبون از اون چیزی که فکر می کردیم بیشتره و به خاطر چند تا بهانه از مردم کلی مالیات جمع کرده و میگه پشتش به باگیوک گرمه وگرنه جرات اینکارها رو ندارهرئیس بایگانی و دوجین به بویو بر می گردند و به تسو میگن موهیول سفیر ژین رو کُشت و به تسو میگه بهتر هم شد چون ژین بر علیه گوگوریو شده و دوجین هم میگه باید از این فرصت برای عوض کردن نظر مشاورا استفاده کنیم و تسو هم میگه خوبهموهیول به زور شمشیر وارد خونه ی لرد جولبون میشه و گویو اونو کت بسته پیش موهیول می اره و لرد جولبون هم که موهیول رو می شناسه میگه به همون شجاعتی هستی که میگن و هائه اپ میگه خیلی مدرک از فسادت داریم و بهتره همین الان اقرار کنی
موهیول میگه از الان دیگه لازم نیست به باگیوک جواب پس بدی و از الان دیگه باید برای گوگوریو کار کنی و لرد جولبون هم جلوی موهیول سربه خاک می گذارهبرارد ملکه براش خبر می اره که یوجین بیهوش شده و ملکه بالای سرش می ره و می بینه بیهوش شده و به برادرش میگه برو پزشکو بیار(برداشت نویسنده)ادم وقتی این صحنه رو می بینه یاد ترانه ی مادری می افته که مادرش با نگرانی و دلسوزی بیش از حد نمی گذاشت پسرش بزرگ بشه-پس مادرها بگذارنند پسرهاشون مرد بار بیاینددکتر به ملکه میگه جریان خونش بند اومده و هر کاری تونستم کردم که ملکه میگه هر طوری شده باید نجاتش بدی و برادرش میگه اگه می خوای زنده بمونی باید نجاتش بدیبرادر ملکه بهش میگه الان یه روز گذشته و باید به یوری خبر بدهیم که ملکه میگه نه و برادرش میگه اگه چیزیش بشه چیکار کنیم؟ که اخرش راضی میشه به یوری بگه
یوری بالای سر یوجین می اد و به پزشک میگه حالش چطوره که پزشک میگه هر کاری تونستیم کردیم اما فایده ای نداشته و از ملکه می پرسه چرا اینطور شده که ملکه چیزی نمیگهیوری تو حیاط اومده و تو فکره که سریو بهش میگه یوجین به زودی به هوش می اد و نگران نباشید که یوری میگه من به بچه هام بی توجهی کردم و از سریو معذرت می خواد که سریو میگه این حرفو نزنید و مشاور یوری می اد و میگه یوجین به هوش اومدهملکه بالای سر یوجین می اد و به یوجین میگه اگه باکیت می شد از غم تو می مُردم که یوجین اشک تو چشماتش جمع میشه و یوری هم بالای سرش می اد و یوجین میگه چیزی می خوام بهتون بگم و یوری همه رو میگه برن بیرونیوری به یوجین میگه می فهمم وقتی بهت گفتن می خوای ولیعهد بشی چه احساسی بهت دست داده چون خودم هم این احساس رو داشتم و به یوجین میگه خودتو سرزنش نکن
اما یوجین به یوری میگه من می تونم دیگران رو گول بزنم اما خودم رو نمی تونم گول بزنم و من لیاقت ولیعهد شدن رو ندارم و از ولیعهد شدن می ترسم
یوری جلسه داره و همه جمع میشوند و به همه میگه ولیعهد اینده گوگوریو موهیوله و میگه باید بعد از یک ماه با یکی از زنهای قوم بیریو ازدواج کنه که چشمای موهیول گرد میشه
مشاور یوری بهش میگه مشاورا مخالفند که موهیول می اد و به یوری میگه شما هر چی امید بود از من گرفتید پس چرا من رو ولیعهد کردید که مشاور یوری بهش میگه یوجین می خواسته به خاطر ولیعهد شدن خودکشی کنه
موهیول میگه مردم هنز از من می ترسند و اگه من ولیعهد بشوم مردم از ما رو می گردونند که یوری میگه این وظیفه ی تو هست تا ثابت کنی برای خوبی مردم ما به این دنیا پا گذاشتیموهیول به دوجین میگه معلومه که رئیسها با من مخالفند و به دوجین میگه کمکم می کنی؟ که دوجین میگه راه من شما جداست و به موهیول میگه بهتره فکر یون رو از سرت بیرون کنی( بدبخت نمی دونه که این دوجین چقدر کینه شو تو دل داره)0ملکه خودشو داره می خوره و به یوجین میگه دیگه به من نگو مادر و به یوجین میگه می دونی اینده شاهزاده ای که شاه نمیشه چیه؟ و میگه بعد زا مردن یوری با ولگردهای خیابونی فرقی نداری که یوجین میگه موهیول برادر خوبیه و ملکه میگه هر طور شده شمشیر قدرت رو از دستش بیرون می کشم
باگیوک به دوجین میگه رئیسها چیکار کردند که میگه برگشتن و به باگیوک میگه سانگا تسلیم یوری شده و فعلا باید جلوی ولیعهد شدن موهیول رو بگیرم و بهتره به خانواده ی دربار حمله کنیممشاور سانگا سه تا دختر براش میاره و سانگا خوشکلشون رو انتخاب می کنه تا زن موهیول بشه و ازش می پرسه برای چی می خوای زن ولیعهد بشی و اونم می گه فقط به خاطر ملکه شدن-هر چند خوشکله اما می شه گفت از اون عقربهای زیر قالیه حالا خودتون می بینید برای چی اینو می گم
پدرسوخته هنوز هیچ چی نشده داره از کنار یوجین رد میشه که به دوجین میگه صبر کن و می خواد یه چک به دوجین بزنه که دوجین دستش رو می گیره و میگه داری چیکار می کنی که خدمتکارش میگه ایشون قراره زن ولیعهد بشن و اون زنه هم میگه اگه ایندفعه احترام نگذاشتی نمی بخشمت
ماهوانگ هم داره از خوشحالی غش میکنه و میگه از قدیم گفتن اگه منبع قدرت رو پیدا کنی نونت تو روغنه و به خدمتکارش میگه باید یه هدیه برای موهیول ببرم
یاغی ها در هم جمع شدن و دارن شراب می خورند که چوبالسو میگه این شراب رو فقط شاه می خوره و مارو میگه این هم از برکات ولیعهد شدنه
موهیول هم میگه ولیعهد شدن یعنی دشمن زیاد داشتن و این جون شما رو به خطر می اندازه که گویو میگه ما با تمام وجودمان از شما مراقبت می کنیم که هائه اپ میگه اگه هامیونگ شما رو تو این وضعیت می دید خوشحال می شد
باگیوک و دوجین دارند سربازایی رو برای شورش تعلیم می دهند و باگیوک به دوجین میگه اگه بخواهیم شورش کنیم باید محافظهای یوری رو از قصر دور کنیم که دوجین میگه خودم نقشه ای براشون دارم
دوجین با یکی از سربازای باگیوک مبارزه میکنه و با چند تا ضربه داغونش میکنه و به یکی از سایه سیاه ها میگه شمشیرهای چوبی رو کنار بگذارین و با شمشیر واقعی تمرین رو شروع کنید
موهیول یوجین رو صدا می زنه و بهش میگه باید جایی بریم و یونهوا رو نشون یوجین می ده که یوجین از خوشحالی وا می ره و از موهیول تشکر می کنه و موهیول میگه اگه مادرت بفهمه خیلی عصبانی میشهموهیول پیش یوری می ره و یوری هم یه بسته بهش می ده و میگه اول باید به مردم بگی که ولیعهد شدی و بعد هم باید به مردم ثابت کنی انتخاب من درست بودهموهیول پیش سانگا می ره و بهش میگه می دونم که بیشتر موافق یوجین بودی که سانگا میگه همیشه چیزا طق چیزی که ادم می خواد پیش نمیره و موهیول میگه اگه کارایی که از یوجین انتظار داشتی انجام بدهم تاییدم می کنی؟ که سانگا میگه باشه و میگه نظر رئیسهای دیگه رو نمی دونم
مشاور باگیوک میگه موهیول یه جلسه با رئیسها گذاشته که باگیوک میگه هنوز هیچ چی نشده می خواد به ما دستور بدهموهیول طرح هاشو میگه و باگیوک میگه تو داری راه میسازی و برای چی ما باید پولش رو بدهیم که موهیول میگه این به سود شماست و باگیوک میگه قبلا به خاطر جنگ کلی ضرر کردیم حالا نمی تونیم برای کارهای شما بودجه بگذاریم
موهیول میگه بیبن شما رئیسها کسانی هستند که گفتند به حرفهای من گوش می دهند و من هم حقوق تجاری رو به اونها می دهم و خود شما هستید که ضرر می کنید و میگه دیگه خودتون می دونید
ماهوانگ مسئول ساختن جاده ها شده و موهیول بهش میگه رئیسها مسئولیت این پروژه رو به عهده گرفتند و اگه کاری داشتی به خودم بگو
خدمتکار ماهوانگ همون عروسک چوبی که موهیول به یون داده بود رو به موهیول نشون میده و میگه این تو داروخانه بود و دوباره موهیول رو یاد یون می ندازه
باگیوک حسابی کفرش در اومده و به دوجین میگه باید زودتر دست به کار بشیم که دوجین میگه اگه شکست بخوریم کار من و تو با هم تمومه
ملکه پیش باگیوک می اد و بهش میگه اگه کاری کنی نابود بشه هر چی بخوای بهت میدم-که باگیوک میگه با این شرایط کاری نمی تونم بکنم و فعلا قدرت این کار رو ندارم
سریو پیش موهیول می ره و بهش میگه پایتخت رونق برداشته و شاه یوری هم ازت خیلی راضی هسته و به موهیول میگه بهتره بری و همسر اینده ات رو ببینیسریو داره خدمتکارها رو راهنمایی می کنه که گویو رو می بینه و بهش میگه می دونم چقدر مواظب موهیول هستی و میگه می خوام برات جبران کنم و بهتره امشب بیای اتاق من-عجب زن بی حیایی-گویو چشماش گرد میشه و زبونش بند می اد
خنگه می اد و به مارو و چوبالسو میگه و چوبالسو میگه اگه شانس بیاری داماد سلطنتی میشی و مارو میگه اینقدر دیگه کلاس نگذار و برو
گویو به اتاق سریو می ره و سریو بهش خوش امد میگه و براش شرب می ریزه و اینطوری زن و شوهر می شن عجب ایین اسونی داشته این کره قدیم . و گویو هم پیاله عهد و پیمان زن و شوهری رو سر می کشهشب تو همون اتاق سریو می خوابه و بعد صبح یواشکی بیرون می اد که بدبخت نایی برای راه رفتن نداره و این دو تا غافلگیرش می کنند و می گن مبارکه و گویو قیافه ی جدی می گیره و این دو تا دوباره می گن مبارکه و دنبالش می گذارن و هی میگن دوماد سلطنتی مبارکه.بادا بادا مبارک بادا پیوندتان مبارک باداموهیول پیش سانگا می اد و از سانگا به خاطر کمکهاش تشکر می کنه و بعد سانگا به دختره میگه بیا تو و به موهیول میگه حتما ازش خوشت می اد و بعد دختره بهش احترام می گذاره و موهیول هم با دلسردی بهش احترام می گذاره. از این به بعد به این دختره میگیم شهبانو یی جیموهیول داره از خونه ی سانگا می ره که دوجین رو می بینه و به دوجین میگه اگه با من متحد بشی کاری می کنم به همه ی ارزوهات برسی و به دوجین میگه دلم نمی خواد شمشیرهامون رو روبروی هم بگیریم که دوجین میگه هر کاری می خوای بکن و بعد احترارم می گذاره و می ره
موهیول میگه باید یه سفیر بفرستیم بویو و میگه چون دارند با ژین تمرینات نظامی انجام می دهند حتما می خواهند جنگ تازه ای راه بیاندازند و میگه باید روابطمون رو بهبود بدهیم که یوری هم قبول میکنههمه ی کشورها برای ولیعهدی موهیول سفیر می فرستند و موهیول هم ازشون استقبال می کنه و نوبت به بویو که می رسه از رئیس بایگانی استقبال می کنه و رئیس بایگانی هم یون رو نشون موهیول می ده که موهیول هوش از سرش می ره و دوجین هم یون رو می بینه و قسمت بیست و چهارم همین جا تموم میشه
|