تبلیغات
این بلوک در حال حاضر فاقد محتوی می باشد .
جستجو


مطالب گذشته
دوشنبه، 24 اسفند ماه
· فال روز - 25 اسفند 88
يكشنبه، 23 اسفند ماه
· اس ام اس عاشقانه - 24 اسفند 88
· فال روز - 24 اسفند 88
شنبه، 22 اسفند ماه
· اس ام اس عاشقانه - 23 اسفند 88
· فال روز - 23 اسفند 88
جمعه، 21 اسفند ماه
· اس ام اس عاشقانه - 22 اسفند 88
· فال روز - 22 اسفند 88
پنجشنبه، 20 اسفند ماه
· اس ام اس عاشقانه - 21 اسفند 88
· فال روز - 21 اسفند 88
چهارشنبه، 19 اسفند ماه
· جملات قصار حکیمانه - 20 اسفند 88
· اس ام اس عاشقانه - 20 اسفند 88
· فال روز - 20 اسفند 88
· قطعه ادبی : انسان فرزند طبیعت
· قطعه ادبی : کران بیکران
· قطعه ادبی : من, دریا, آسمان
· قطعه ادبی : آواز را بخواه
· قطعه ادبی : آبی
· قطعه ادبی : عشق ، زمینی ، آسمانی
· قطعه ادبی : صدایش را میشنوم
· تيشرت ماه تولد شما + كتاب و سي دي راز و رمز شيك پوشي
· شمع سال ببر 1389 - سال 89 سال ببر
سه شنبه، 18 اسفند ماه
· اس ام اس عاشقانه - 19 اسفند 88
· فال روز - 19 اسفند 88
دوشنبه، 17 اسفند ماه
· اس ام اس عاشقانه - 18 اسفند 88
· فال روز - 18 اسفند 88
يكشنبه، 16 اسفند ماه
· اس ام اس عاشقانه - 17 اسفند 88
· فال روز - 17 اسفند 88
شنبه، 15 اسفند ماه
· اس ام اس عاشقانه - 16 اسفند 88
· فال روز - 16 اسفند 88
جمعه، 14 اسفند ماه
· جملات قصار حکیمانه - 15 اسفند 89
· اس ام اس عاشقانه - 15 اسفند 88
· فال روز - 15 اسفند 88
· جوک جدید - 15 اسفند 1388
پنجشنبه، 13 اسفند ماه
· اس ام اس عاشقانه - 14 اسفند 88
· فال روز - 14 اسفند 88
· جوک ترکی جدید - 13 اسفند 88
چهارشنبه، 12 اسفند ماه
· اس ام اس عاشقانه - 13 اسفند 88
· فال روز - 13 اسفند 88
· برگ برنده You Can Win
· كيف موبايل ضد آنتن
· ساعت Bijan + كتاب و سي دي
· ساعت ويكتوريا + كتاب و سي دي
· ساعت 007 + كتاب و سي دي
· ساعت تاتیانا + كتاب و سي دي
· عروسك قلبي I lOvE yOu
· تي شرت خليج فارس + همراه با كتاب رمز و راز شيك پوشيدن
· تي شرت جومونگ + همراه با كتاب رمز و راز شيك پوشيدن
· تي شرت مولانا + همراه با كتاب رمز و راز شيك پوشيدن
· تي شرت حسين... + همراه با كتاب رمز و راز شيك پوشيدن
· تي شرت پرسپوليس + همراه با كتاب رمز و راز شيك پوشيدن

مطالب قدیمی تر
دومین ها



کودکان »» داستان »» پوکوهانتس

يك صبح دل انگيز بهاري ،‌سال 1607 ميلادي بادبانهاي كشتي برافراشته شد و كشتي براي حركت از لندن به نقطه ي دوري در سرزميني جديد به نام ويرجينيا آماده شد . جوان ماجراجو و خوش قيافه اي كه به سرزمين هاي دور بسيار سفر كرده بود ، بر  روي توپ جنگي پريد كه از بيرون كشتي به سمت بالا كشيده مي شد . يكي از مهاجران گفت : اون جان اسميته . اگر مي خواهيد با سرخپوستان بجنگيد ، بدون جان اسميت امكان نداره . در آن طرف دريا در ويرجينيا بانوي سرخپوست جوان و با روحيه اي به نام  پوكوهانتس زندگي مي كرد . او خبر نداشت كه يك كشتي انگليسي در حال حركت در اقيانوس ، بزودي سرنوشت او را براي هميشه تغيير خواهد داد .

او فقط مي دانست كه دوستش ناكوما دارد او را از پايين آبشار صدا مي زند . او دو يار وفادار ميكو و فليت داشت ميكو يك راكون و فليت يك مرغ مگس خوار بود . ناكوما فرياد زد : پوكوهانتس ، بيا به دهكده . پدرت برگشته . پوكوهانتس به ديدن پدرش رئيس پوهاتان رفت . پوهاتان به او گفت كه كوكوم – شجاعترين جنگجوي جوان – از پوكوهانتس خواستگاري كرده است . سپس رويس گردنبند مادر پوكوهانتس را به او بخشيد و ادامه داد : كوكوم همسر خوبي برايت خواهد بود . پوكوهانتس نمي خواست با كوكوم ازدواج كند . كوكوم هرگز نمي خنديد حتي لبخند هم نمي زد . او به درون جنگل افسون شده رفت تا هم صحبت محبوبش ، درخت بيد را ملاقات كند .

 



آن يك درخت سخنگو بود . درخت بيد به او گفت : آن فلش چرخاني را كه در خواب ديدي به خاطر بياور . آن راه را به تو نشان داد . اگر به حرف دلت گوش بدهي ، متوجه خواهي شد كه چه كار بايد بكني .كشتي انگليسي خيلي زود بخ ساحل ويرجينيا رسيد جان اسميت به فرمانده گروه كه به جستجوي طلا آمده بود گفت : فرمانده رات كليف ، بايد همينجا لنگر بياندازيم . پوكوهانتس ، ميكگو و فليت ، مردان سفيد پوست غريبه را ديدند كه كشتي را به سمت ساحل مي كشيدند . پوكوهانتس نمي توانست باور كند . او احساس خطر مي كرد . فليت با نگراني وز وز مي كرد . روز بعد ، پوهاتان جلسه اي را با بزرگان دهكده تشكيل داد


رئيس از كوكوم خواست تا گروهي  از دلاوران را با خود ببرد و مراقب مهاجمان سفيد پوست باشد . فرمانده ر ات كليف سريعا اعلام كرد كه اين سرزمين با تمام اموالش متعلق به انگليس است . زمانيكه شروع به قطع كردن درختان نمودند ، كوكوم و افرادش مراقبشان بودند . گروه ديگر زمين را براي يافتن طلا حفر مي كردند .فرمانده ي طمع كار مطمئن بود كه گنج هاي سرزمين جديد او را ثروتمند خواهد كرد . در ضمن جان اسميت براي پيدا كردن سرخ پوستان به درون جنگل فرستاده شد . او اولين كسي را كه ديد دختر جوان و زيبا بود كه مي خواست فرار كند ولي جان اسميت از او خواهش كرد تا بماند .

پوكاهنت ساز آن غريبه ي خوش سيما خوشش آمد اما مطمئن نبود كه جان از او خوشش آمده باشد ؟ سپس حرفهاي درخت بيد را به ياد آورد . اگر او به صداي قلبش گوش مي داد حتما متوجه مي شد . مهاجمان سرخپوستان را در جنگل ديدند . راد كيلف فرياد زد : آنها كمين كرده اند ! تفنگهايتان را برداريد . آنها شليك كردند و يك سرخپوست زخمي شد . پوهاتان قبل از اينكه شب فرا برسد ، از ساير دهكده ها نيرو جمع كرد . زماني كه درگيري آغاز شد جان اسميت به همراه مهاجمان نبود . او نزد پوكوهانتس بود . آنها در حال صحبت كردن بودند كه ناگهان ميكو قطب نماي جان را برداشت و پا به فرار گذاشت .

پوكوهانتس گفت : آن چيه ؟ جان اسكيت گفت : آن يك قطب نماست . وقتي كه گم شدي كمك مي كند راهت را پيدا كني . مكن يكي ديگه از لندن مي خرم . سپس جان براي پوكوهانتس از خيابانهاي سنگ فرش شده و ساختمان هاي بلند لندن گفت . جان گفت : چيزهاي زيادي  است كه ما مي توانيم به شما ياد بدهيم و نيز كمكتان كنيم تا بهتر زندگي كنيد . پوكوهانتس متوجه شد كه جان چيزي در مورد سرزمين او نمي داند . او گفت كه همه ي صخره ها ، درخت ها و همه موجودات ، روح دارند .

جان اسميت سعي كرد اين موضوع را درك كند . در همان موقع فرمانده رات كليف مطمئن شد كه سرخپوستان همه ي طلاها را برداشته اند . وقت آن رسيده بود كه از خودشان در برابر آنها محافظت كنند . او به كمك جان نياز داشت . بنابراين به جستجوي او رفت اما اثري از جان نبود . جان اسميت براي پوكوهانتس توضيح داد كه چرا انگليسي ها به آن سرزمين آمده اند . او در حاليكه سكه اي  را به پوكوهانتس نشان مي داد ، گفت : ما براي يافتن طلا به اينجا آمده ايم .پوكوهانتس گفت طلا ؟ ما اينجا چيزي شبيه اين نداريم . و سپس از هم جدا شدند جان متوجه شد كه فرمانده به خاطر طلا قصد جنگ دارد . اسميت معترضانه گفت : اما اينجا هيچ طلايي وجود ندارد .

سرخپوستان حتي نمي دانند طلا چيست .  فرمانده راد كليف حرفهاي اسميت را باور نكرد . همان شب جان و پوكوهانتس دوباره يكديگر را ملاقات كردند . آنها نمي دانستند كه هر دو تحت تعقيب هستند . وقتي آندو مشغول صحبت كردن بودند . كوكوم از پشت درخت بيرون پريد و به اسميت حمله كرد . توماس كه در تعقيب اسميت آمده بود ، كوكوم را مورد هدف قرار داد . در حاليكه پوكوهانتس سعي داشت مانع حمله كوكوم بشود ، تير شليك شد و آن جنگجو بر زمين افتاد . اسميت فرياد زد : توماس از اينجا دور شو ! صداي شليك گلوله در جنگل پيچيد . توماس براي حفظ جانش فرار كرد .

سرخپوستان به درون جنگل هجوم بردند و در اطراف جسد كوكوم جمع شدند و اشتباها جان اسميت را متهم كردند . سپس پوهاتان گفت كه اسميت هنگام سپيده دم خواهد مرد . پوكوهانتس ناراحت شد و به سرعت نزد درخت بيد رفت . ناگهان ميكو با قطب نماي اسميت سر رسيد . پوكوهانتس قطب نما را تنظيم كرد و متوجه شد كه اين همان چيزي است كه در خواب ديده بود . او حالا مي دانست كه بايد چه كار كند . وقتي كه خورشيد طلوع كرد ، پوكوهانتس به سرعت به محلي رفت كه جنگجويان جان اسميت را به آنجا برده بودند . مهاجمان مسلح نيز در آنجا حضور داشتند و خودشان را براي جنگ آماده مي كردند .

پوكوهانتس در ست به موقع خودش را به اسميت رساند او اعتراف كرد كه به جان علاقه دارد و از پدرش خواهش مرد تا جان را ببخشد و از او خواست تا ببيند كه اين دشمني و كينه چه نتيجه اي به همراه خواهد داشت . حرفهاي پوكوهانتس در پوهاتان اثر كرد و او زنداني را آزاد ساخت و سوگند ياد كرد كه صلح و امنيت را در دهكده برقرار كند . اما رات كليف عصباني بود و نمي خواست صلح كند . هدفش به دست آوردن طلا بود . او سپس به سمت پوهاتان تير اندازي مرد . جان اسميت سعي كرد از رئيس محافظت كند در نتيجه گلوله اي به او اصابت كرد .

در پايان جنگي رخ نداد اما  رات كليف را با قفل و زنجير به انگليس برگرداندند . اسميت نيز كه زخمي شده بود مجبور شد برگردد . اما پوكوهانتس به عنوان پيام آور صلح در همانجا ماند تا هميشه صلح برقرار باشد . پوكوهانتس هنگام خداحافظي به جان گفت : مهم نيست كه چه اتفاقي مي افتد . من هميشه و تا ابد با تو خواهم بود . و پوكوهانتس هميشه به يادش بود . اسميت هم قول داد كه خيلي زود به ديدن پوكوهانتس بيايد .


ارسال شده در مورخه : پنجشنبه، 28 خرداد ماه ، 1388 توسط zare  چاپ مطلب

مرتبط با موضوع :

 کودکان »» داستان »» پینوکیو  [پنجشنبه، 28 خرداد ماه ، 1388]
 کودکان »» داستان »» 101 سگ خالدار  [پنجشنبه، 28 خرداد ماه ، 1388]
 کودکان »» داستان »» آلیس در سرزم  [پنجشنبه، 28 خرداد ماه ، 1388]
 کودکان »» داستان »» داستان اسباب  [پنجشنبه، 28 خرداد ماه ، 1388]
 کودکان »» داستان »» در جستجوی نم  [پنجشنبه، 28 خرداد ماه ، 1388]

نام شما: [ کاربر جدید ]

عنوان:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : vor69kir
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]

بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .
امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 0
تعداد آراء: 0

لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

اشتراک گذاري مطلب
sms عاشقانه ازدواج اس ام اس اس ام اس 88 اس ام اس با اس ام اس با حال اس ام اس باحال اس ام اس توپ اس ام اس جالب اس ام اس جديد اس ام اس جدید اس ام اس جدید و اس ام اس جوک اس ام اس خنده اس ام اس خنده دار اس ام اس رایگان اس ام اس روز اس ام اس سال اس ام اس سركاري اس ام اس سرکاری اس ام اس عاشقانه جدید اس ام اس عشقولانه اس ام اس فارسی اس ام اس ها اس ام اس هاي اس ام اس های اس ام اس های جدید اس ام اس و اس جوک اس عاشقانه اس های عاشقانه ام اس عاشقانه ام اس و ام ام اس باحال بازي بازی موبایل برای موبایل بهترین سایت بیوگرافی جالب جدیدترین اس ام اس جك و اس ام اس جوك جوك اس ام اس جوک جوک اس ام جوک ترکی جوک جدید جوک خنده جوک های جوک و جوک و اس جوک و اس ام جوک و اس ام اس جک اس ام اس جک و اس ام جک و اس ام اس دات کام دوستیابی رمان س ام اس سایت ایران سایت ایرانی سایت جدید سایت جک سایت سرگرمی سایت عکس سایت مجانی سایت های شما طنز عاشقانه عاشقانه ها عكس عاشقانه علمی عکس عاشقانه فارسی فارسی سایت فال فهرست لینک مذهبی موبایل موبایل دانلود موسیقی واس ام اس وبلاگ ورزشی پیامک